ص 210
( 1 ) - خيال بست : متصور شد و پنداشت
( 2 ) - معنى جمله : سختتر دشنام گفت
( 3 ) - پريدند : حمله آوردند و برجستند
( 4 ) - قفايى چند : چند پسگردنى ، موصوف و صفت
( 5 ) - زاويه : كنج و بيغوله در اينجا مراد خلوتخانه يا صومعه
( 6 ) - معنى جمله : يعنى آن مرد چندان كه تأمل كرد و انديشيد ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - كه : حرف ربط ، برايستاد جملهء تابع
( 7 ) - فروگذاشت : عفو و گذشت و محابا ، اسم ( مصدر مرخم )
( 8 ) - بيستگانىخوار : مواجبگيرنده ، صفت مركب از ماده امر بمعنى فاعلى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 48 شمارهء ( 16 )
( 9 ) - بالا دهند : بزرگ كنند و زياده از حد بنمايند
( 10 ) - تازان : تاختكنان و شتابان ، قيد حالت يا حال
( 11 ) - بنمود : نشان داد
( 12 ) - بمالد :
گوشمال دهد
( 13 ) - بندهد : همانا ندهد ، تقديم باى تأكيد بر نون نفى معهود بوده است
( 14 ) - مراغه : مراغه در اينجا بمعنى تمرغ است يعنى در خاك غلتيدن و گويا مخالف استعمال عرب است . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - مراغه بفتح اول به خاك غلتيدن ( لغتنامهء دهخدا ) به كنايه يعنى چون بهانه يافت ، قصد خود را به انجام رساند ؛ نيز نگاه كنيد به صفحهء 30 چهار مقاله بكوشش دكتر معين
( 15 ) - به تماشاى شكار خواست رفت : بسير و تفرج شكار قصد كرد رفتن
( 16 ) - مىخواران : نام خاص شكارگاهى بوده است
( 17 ) - برننشست :
سوار بر اسب نشد و به خدمت نرفت
( 18 ) - رقعت : رقعه بضم اول و سكون دوم نامه خرد يا نوشتهء مختصر
( 19 ) - معنى جمله : روابط آنان گرم و صميمانه بود
( 20 ) - برخواست نشست : خواست برنشستن - معنى جمله : سلطان اجازهء رسيدن بحضور نداد ، چه قصد داشت كه سوار شود ( و به شكار برود )
( 21 ) - علامت : علم - از اينجا پيداست كه علم شاهى و چتر سلطنتى را به نشان قصد حركت امير بيرون سراى آورده بودند
ص 211
( 1 ) - معنى جمله : و چاكران سوار بر اسب ايستاده بودند ، جمله حاليه بحذف « بودند » ، به قرينهء جملهء معطوف عليه
( 2 ) - پيلمهد : پيلى كه بر پشت تخت روان دارد
( 3 ) - خدمت كردند : احترام گزاردند
( 4 ) - طارم : نيز نگاه كنيد به صفحهء 188 شمارهء ( 18 )
( 5 ) - دانسته بوده است : ماضى نقلى پيشين ( اين اصطلاح از صفحهء 95 ج 3 تاريخ زبان فارسى تأليف دكتر خانلرى نقل شده است )
( 6 ) - بداشتند : از رفتار بازداشتند و متوقف كردند
( 7 ) - برگ : ساز و نوا و سامان و اسباب
( 8 ) - پيرانهسر : پيرانسر ، سر پيرى و به روزگار كهنسالى ، قيد زمان
( 9 ) - و ديگر : ظاهرا مصحف د ديگر است يعنى بار دوم و ثانيا ، فردوسى فرمايد :
دديگر چنين است رويم كه هست * يكى گر دروغست بنماى دست