بخشايشناپذير ، مركب از نا ( پيشوند سلب و نفى ) + مصدر ( گذشتن ) + ى ( پسوند لياقت و لزوم )
ص 182
( 1 ) - بيستگان : بيست تا بيست تا ، بيست بيست
( 2 ) - فروگرفتند : دستگير كردند
( 3 ) - العفو . . . : گذشت و بخشايش آنست كه در هنگام توانائى باشد ( خير العفو ما كان على القدرة )
( 4 ) - فرزندان او : دو پسر محمود ، از لحاظ دستورى عطف بيان يا بدل « اميران » است « واو » ميان اميران و فرزندان زائد مىنمايد
( 5 ) - مواضعت : بر چيزى موافقت و سازوارى نمودن و قرار دادن ، مصدر باب مفاعله در سياق فارسى بمعنى قرارداد
( 6 ) - اسب . . . خواستن : . . .
مراد آنست كه وقتى در روز بار در پيشگاه پادشاه كسى را بمقامى يا لقبى يا كاردارى جائى مفتخر مىنمودند ، ساعت بيرون شدن از در خانه كسى كه گماشته و مأمور اين كار بوده و فردوسى وى را ( مرد بالاى خواه ) ناميده است بانگ زده اسب صاحب آن مقام يا لقب يا شغل را مىطلبيده است . . . فردوسى فرمايد :
چو اين عهد و خلعت بياراستند * پس اسب جهانپهلوان خواستند
نقل از صفحهء 82 و 83 جلد دوم سبكشناسى بهار
( 7 ) - شاهنشاه : شاه شاهان يعنى سرآمد پادشاهان ، در لغتنامه دهخدا آمده است : كلمه شاهنشاه بعنوان لقب در دورهء اسلامى از جانب خلفاء به علت آنكه تحت نفوذ عادات و تقاليد فارسى قرار گرفته بودند به حكام و اميران با نفوذ و قدرت ايران داده مىشد
( 8 ) - بخاطر ناگذشته : بفكر او نرسيده ، صفت مركب بمعنى فاعلى جدا از موصوف ( نواخت )
( 9 ) - بندگان ، فرزندان خويش : از لحاظ دستورى فرزندان خويش عطف بيان بندگان
( 10 ) - ايشان : يعنى فرزندان ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 11 ) - يال بركشند : بزرگ شوند و ببالند
( 12 ) - بدان نام : مقصود لقب شاهنشاه يا امير عراق
( 13 ) - به دولت خداوند :
باقبال و بخت پادشاه كه مولاى ماست
( 14 ) - مشهد : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم پيش چشم و محضر ، اسم مكان از شهود .
ص 183
( 1 ) - از جاى بشد : متغير گشت
( 2 ) - حاجبى : پردهدارى ، شغل حاجب ، اسم مصدر
( 3 ) - سر غوغا : سر فتنه و آن كسى كه باعث و بانى فتنه و غوغا و آشوب گردد ( نقل از لغتنامهء دهخدا ) ، اسم مركب
( 4 ) - سروثاق : بضم واو ، . . . ظاهرا سردسته يك وثاق ( حجره ) غلام است سر وثاق مثل سرخيل ( نقل باختصار از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 5 ) - بندگى نمودندى : ( بمسعود ) اظهار چاكرى كردند
( 6 ) - چاشتخواران : منزلگاهى ميان راه گرگان و رى ( نقل از لغتنامهء دهخدا )
( 7 ) - فروگيرد : دستگير و بازداشت كند
( 8 ) -