ص 155
( 1 ) - بگشت : از راستى و اعتدال منحرف شد
( 2 ) - و ديگر : ظاهرا مصحف « دديگر » است به قرينه سه ديگر كه پس از آمده است - دديگر بضم اول و كسر دوم بمعنى دوم و ثانيا ، فردوسى فرمايد :
دديگر چنين است رويم كه هست * يكى گر دروغ است بنماى دست
( نقل از لغتنامهء دهخدا )
( 3 ) - مرجع : بفتح اول و سكون دوم و كسر سوم بازگشتگاه و محل رجوع
( 4 ) - نكت : بضم اول و فتح دوم جمع نكته بمعنى مسئله دقيق و مهم و باريك
( 5 ) - قضا : بفتح اول داورى
( 6 ) - چون : مانند ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 7 ) - نفس گوينده : نفس ناطقه
( 8 ) - نام و ننگ : آبرو و شهرت و نامجوئى ، اسم مركب ساختهشده از تركيب عطفى ، حافظ فرمايد :
گفتم بباد مىدهدم باده نام و ننگ * گفتا : قبول كن سخن و هرچه باد باد
( 9 ) - آرزو : خواهش و تمنا
( 10 ) - مستولى : چيره و دست يافته ، اسم فاعل از استيلاء مصدر باب استفعال از مجرد ولايت
( 11 ) - ناچيز : نابود و معدوم
( 12 ) - ثغور : بضم اول مرزها جمع ثغر
( 13 ) - رماند : بگريزاند ، متعدى است از رميدن
( 14 ) - ساختگى : مجهز بودن ، اسم مصدر
( 15 ) - ترسيدنى تمام : ترسى كامل ، از لحاظ دستورى بتأويل قيد تأكيد و روش ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 32 شمارهء ( 5 )
( 16 ) - بجاى آرد : اعمال كند و به كار برد - معنى جمله : هركه اين سه نيرو را به ميزانى درست به اندازهء هم به كار برد . . .
( 17 ) - تمام خرد :
درست عقل ، صفت تركيبى
ص 156
( 1 ) - تركيب مردم : ساختمان تن يا هيئت جسمانى انسان
( 2 ) - لاجرم : هرآينه و به ضرورت و ناگزير ، قيد تأكيد و ايجاب مأخوذ از عربى ، مركب از لا ( نفى جنس ) + جرم ( اسم ) ، جرم بفتح اول و دوم بمعنى خطا و گناه
( 3 ) - عقاب : بكسر اول پاداش بدى ، عذاب
( 4 ) - سياست : بكسر اول حكومت و داورى نگاهدارى و دورانديشى و قهر كردن ؛ ناصر خسرو فرمايد :
چو من پادشاه تن خويش گشتم * اگر چند لشكر ندارم ، اميرم
( 5 ) - مقابله : بضم اول برابر كردن و در مقابل گذاشتن ، مصدر باب مفاعله
( 6 ) - وانموده است :
بازنموده يا بيان كرده و ظاهر ساخته است
( 7 ) - ارى كل . . . : مىبينم كه هر آدميزادى عيب ديگرى را مىبيند و از عيبى كه خود بدان گرفتارست ، كور مىماند و هر مردى عيبهاى وى بر خودش پوشيده است و عيبى كه برادرش راست ، بر وى آشكار مىگردد
( 8 ) - افتد : بود و باشد
( 9 ) - چيره گردند : غالب شوند ، اسناد فعل جمع بفاعل غير ذىروح ( خشم و آرزو )
( 10 ) - منهزم : شكست يافته ، اسم فاعل از انهزام مصدر باب انفعال از مجرد هزم بفتح اول و سكون دوم بمعنى شكست دادن
( 11 ) - باشد كه داند : بىگمان مىداند ، « باشد »