چون قاعده و قانون بر آن نهاده آمده است كه همهء قصّه را به تمامى شرح بايد كرد ، و اين دو مرد بزرك بودند ، قانون نگاه داشتم ، كه سخن اگرچه دراز شود از نكته و نادره 1 خالى نباشد . و اينك عاقبت كار دو سپاهسالار كجا شد ؟ همه به پايان آمد ، چنان كه گفتى هرگز نبوده است . و زمانه و گشت فلك بفرمان ايزد ، عزّ ذكره ، چنين بسيار كرده است و بسيار خواهد كرد . و خردمند آن است كه بنعمتى و عشوهيى 2 كه زمانه دهد ، فريفته نشود و بر حذر مىباشد از بازستدن كه سخت زشت ستاند و بىمحابا . و در آن بايد كوشيد كه آزادمردان را اصطناع 3 كند و تخم نيكى بپراگند هم اين جهانى و هم آن جهانى ، تا از وى نام نيكو يادگار ماند ، و چنان نباشد كه همه خود خورد و خود پوشد ، كه هيچ مرد بدين نام نگرفته است . در قديم الدّهر 4 مردى بوده است نام وى زبرقان 5 بن بدر با نعمتى سخت بزرك ، و عادت اين داشت كه خود خوردى و خود پوشيدى ، بهكس نرسيدى ، تا حطيئهء 6 شاعر گفت او را ، شعر :
دع المكارم لا ترحل لبغيتها * و اقعد فانّك انت الطّاعم الكاسى 7
و چنان خواندم كه چون اين قصيدهء حطيئه بر زبرقان خواندند ، نديمانش گفتند : اين هجائى زشت است كه حطيئه ترا گفته است ، زبرقان نزديك امير المؤمنين عمر خطّاب 8 ، رضى اللّه عنه ، آمد و شكايت و تظلّم كرد 9 ؛ گفت : داد من بده . عمر فرمود تا حطيئه را بياوردند . گفت : من درين فحشى و هجائى 10 ندانم ، و گفتن شعر و دقايق و مضايق 11 آن كار امير المؤمنين نيست ، حسّان ثابت 12 را بخواند و سوگند دهد تا آنچه درين داند ، راست بگويد . عمر كس فرستاد و حسّان را بياوردند - و او نابينا شده بود - بنشست و اين بيت بر وى خواندند ، حسّان عمر را گفت : يا امير المؤمنين ، ما هجا و لكنّه سلح على زبرقان 13 . عمر تبسّم كرد و ايشان را اشارت كرد تا بازگردند . و اين بيت بمانده است و چهارصد و اند سال است تا اين را مىنويسند و مىخوانند . و اينك من به تازه نبشتم كه باشد كسى اين را بخواند و به كار آيد ، كه نام نيكو يادگار ماند .
و اين بيت متنبى 14 سخت نيكو گفته است ، شعر :