تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
بدان صفّهء بزرگ بنشست و هرچه امير فرموده بود ، همه تمام كرد ، چنان كه نماز ديگر را هيچ شغل نماند ، و به نزديك امير بازآمد ، سپس آنكه پيادگان گماشت تا غازى را به احتياط نگاه دارند ، و هرچه بود با امير بگفت و نسختها عرضه كرد و مالى سخت بزرگ ، صامت و ناطق بجاى آمد . و غلامان را بوثاق آوردند و احتياط مال بكردند ، گفتند : آنچه سالار بديشان داده بود ، بازستده بود . و امير ايشان را پيش خواست و هر چه خياره بود بوثاق فرستاد و آنچه نبايست ، به حاجبان و سراييان بخشيد . چون اين شغل راست ايستاد ، امير عبدوس را گفت : غازى را گسيل بايد كرد بسوى غزنين . گفت : خداوند بر چه جمله فرمايد ؟ » و آنچه غازى با وى گفته بود و گريسته و دست وى گرفته ، همه آن بگفت . امير را دل بپيچيد 1 و عبدوس را گفت : اين مرد بىگنه است ، و خداى ، عزّ و جلّ ، بندگان را نگاه تواند داشت ، و نبايد گذاشت كه به دو قصدى باشد . و وى را به تو سپرديم ، انديشهء كار او بدار . گفت : خداوند بر چه جمله فرمايد ؟ گفت : ده اشتر بگوى تا راست كنند و محمل 2 و كژاوه‌ها 3 و سه استر ، و بسيار جامهء پوشيدنى غازى را و هم كنيزكان را ، و سه مطبخى و هزار دينار و بيست هزار درم نفقات را . و بگوى تا ببو على كوتوال 4 نامه نويسند و توقيعى 5 تا وى را با اين قوم بر قلعه جايى نيكو بسازند و غازى را با ايشان آنجا بنشانند ، امّا با بند ، كه شرط بازداشتن اين است احتياط را . و سه غلام هندو بايد خريد از بهر خدمت او را و حوائج كشيدن را 6 . و چون اين همه راست شد ، پوشيده چنان كه بجاى نيارند ، نيم شبى ايشان را گسيل بايد كرد با سيصد سوار هندو و دويست پياده هم هندو و پيشروى . و تو معتمدى نامزد كن كه از جهت تو با غازى رود و بنگذارد كه با وى هيچ رنج رسد و از وى هيچ‌چيز خواهند تا به‌سلامت او را به قلعهء غزنين رسانند و جواب نامه بخطّ بوعلى كوتوال بيارند . عبدوس بيامد و اين همه راست كردند و غازى را ببردند و كان آخر العهد به 7 ، كه نيز 8 او را ديده نيامد . قصّهء گذشتن او جاى ديگر بيارم و آن سال كه فرمان يافت . و اكنون حديث اين دو سالار محتشم به پايان آمد و سخت دراز كشيد ، امّا ناچار
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 283 | محمد بن حسين البيهقي