تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
دانست كه خشت از جاى خويش برفت 1 ، عبدوس را بخواند و خالى كرد و گفت : ما را اين بدرگ 2 به هيچ كار نيايد ، كه بدنام شد بدين چه كرد . و پدريان نيز از دست مىبشوند 3 . و عالمى را شورانيدن از بهر يك‌تن كز وى چنين خيانتى ظاهر گشت محال 4 است . آنجا رو نزديك غازى و بگوى كه « صلاح تو آن است كه يك‌چندى پيش ما نباشى و بغزنين مقام كنى 5 كه چنين خطائى رفت ، تا بتدريج و ترتيب اين نام زشت از تو بيفتد و كار را دريافته شود 6 » و چون اين بگفته باشى ، مردم او را ازو دور كنى ، مگر آن دو سرپوشيده 7 را كه بدورها بايد كرد . و بجمله كسانى كه از ايشان مالى گشايد 8 ، بديوان فرست . سعيد صرّاف 9 را ببايد آورد و ببايد گفت تا بدرگاه مىآيد كه خدمتى را به كار است . و غلامانش را بجمله به سراى ما فرست تا با ايشان استقصاى 10 مالى كه بدست ايشان بوده است ، بكنند و به خزانه آرند و آنگاه كسانى كه سراى را شايند 11 ، نگاه دارند و آنچه نشايند ، در باب ايشان آنچه راى واجب كند ، فرموده آيد . و احتياط كن تا هيچ از صامت 12 و ناطق 13 اين مرد پوشيده نماند . و چون ازين همه فارغ شدى ، پيادگان گمار تا غازى را نگاه دارند ، چنان كه بىعلم تو كس او را نبيند ، تا آنچه پس ازين از رأى واجب كند ، فرموده آيد . عبدوس برفت و پيغام امير بگزارد ، غازى چون بشنيد ، زمين بوسه داد و بگريست و گفت : « صلاح بندگان در آن باشد كه خداوندان فرمايند . و بنده را حقّ خدمت است ، اگر رأى خداوند بيند ، بنده جايى نشانده آيد كه بجان ايمن باشد ، كه دشمنان قصد جان كنند ، تا چون روزگار برآيد و دل خداوند خوش شود و خواهد كه ستوربانى 14 فرمايد ، بر جاى باشم . و اين سرپوشيدگان را به من ارزانى دارد و پوششى و قوتى كه از آن گزير نيست . و تو اى خواجه 15 دست به من ده تا مرا از خداى بپذيرى 16 كه انديشهء من مىدارى » ، و مىگريست كه 17 اين مىگفت . عبدوس گفت : به ازين باشد كه مىانديشى ، دل بد نبايد كرد . غازى گفت : من كودكى نيستم و پس از امروز چنان دانم كه خواجه را بنبينم 18 . عبدوس دست به دو داد و وفا ضمان كرد 19 و وى را بپذيرفت و در آگوش 20 گرفت و بازگشت و بيرون آمد و
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 282 | محمد بن حسين البيهقي