آوردند تا آن تير از وى جدا كرد و دارو نهاد ، و بياراميد و از مطبخ خاص خوردنى آوردند ، و پيغام 1 در پيغام بود و نواخت و دلگرمى ، و اندك مايه چيزى بخورد و بخفت .
و اسبان از غلامان جدا كردند ، و غلامان را در آن وثاقها فرودآوردند . و خوردنى بردند تا بياراميدند . و پيادهيى هزار چنان كه غازى ندانست ، بايستانيدند بر چپ و راست سراى ، عبدوس بازگشت ، سپس آنكه كنيزكان با وى بياراميده بودند 2 .
و روز شد ، امير بار داد و اعيان حاضر آمدند ، گفت : « غازى مردى راست است و به كار آمده 3 ؛ و درين وقت وى را گناهى نبود كه وى را بترسانيدند . و اين كار را بازجسته آيد و سزاى آنكس كه اين ساخت فرموده آيد . » خواجه بزرگ و اعيان گفتند : همچنين بايد 4 . و اين حديث عبدوس بهكس خويش بغازى رسانيد ، وى سخت شاد شد . و پس از بار امير بو الحسن عقيلى را و يعقوب دانيال و بو العلا را كه طبيبان خاصّه 5 بودند ، به نزديك غازى فرستاد كه « دلمشغول نبايد داشت ، كه اين بر تو بساختند 6 ، و ما بازجوييم اين كار را و آنچه بايد فرمود ، بفرماييم ، تا دل بد نكند كه وى را اينجا فرودآوردند بدين باغ برادر ما ، كه غرض آنست كه بما نزديك باشى و طبيبان با تفقّد 7 و رعايت به دو 8 رسند و اين عارضه زايل شود ، آنچه بباب وى واجب باشد ، آنگه فرموده آيد . » غازى چون اين بشنيد ، نشسته 9 زمين بوسه داد - كه ممكن نگشت كه برخاستى 10 - و بگريست و بسيار دعا كرد ، پس گفت : « بر بنده بساختند تا چنين خطائى برفت و بندگان گناه كنند و خداوندان درگذارند 11 . و بنده زبان عذر ندارد ، و خداوند آن كند كه از بزرگى وى سزد . » و بو الحسن بازگشت و آنچه گفته بود ، بازگفت . محموديان چون اين حديثها بشنودند ، سخت غمناك شدند و در حيلت افتادند 12 تا افتاده برنخيزد 13 . و كدخداى غازى و قومش چون حالها برين جمله ديدند ، پس به دو سه روز 14 از بيغولهها 15 بيرون آمدند و نزديك وى رفتند .
و قصّه بيش ازين دراز نكنم ، حال غازى بدانجاى رسانيدند كه هر روزى رأى امير در باب وى بتر مىكردند . چون سخنان مخالف بامير رسانيدند و از غازى نيز خطا به ضرورت ظاهر گشت و قضا با آن يار شد ، امير بدگمانتر گشت و درانديشيد و
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 281
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٨١