شب بنشست .
و ديگر روز برنشست و به كرانهء جيحون آمد و كشتيها برين جانب آوردند . و قلعت را بياراسته بودند 1 بانواع سلاح و بسيار پيادگان آمده با سرهنگان به خدمت و بر آن جانب بر كران جيحون ايستاده 2 . امير در كشتى نشست ، و نديمان و مطربان و غلامان در كشتيهاى ديگر نشسته بودند ، همچنان براندند تا پاى قلعت - و كوتوال قلعت بدان وقت قتلغ بود ، غلام سبكتگين ، مردى محتشم و سنگين 3 بود - كوتوال و جملهء سرهنگان زمين بوسه دادند و نثار كردند . و پيادگان نيز به زمين افتادند . و از قلعت بوقها بدميدند و طبلها بزدند و نعرهها برآوردند . و خوانها برسم غزنين روان شد از برهگان 4 و نخچير 5 و ماهى و آچارها 6 و نانهاى يخه 7 ، و امير را از آن سخت خوش آمد و مىخوردند . و شراب روان شد و آواز مطربان از كشتيها برآمد و بر لب آب مطربان ترمذ و زنان پاىكوب و طبلزن افزون سيصد تن 8 دست به كار بردند و پاى مىكوفتند و بازى مىكردند - و ازين باب چندان كه در ترمذ ديدم ، كم جايى ديدم - و كارى رفت ، چنان كه مانندهء آنكس نديده بود .
و درين ميانه پنج سوار رسيد ، دو از آن امير يوسف ابن ناصر الدين از قصدار كه آنجا مقيم بود ، چنان كه گفتهام ، و سه از آن حاجب جامهدار يارق تغمش ، و خبر فتح مكران آوردند و كشته شدن عيسى معدان و ماندن بو العسكر برادرش و صافى شدن 9 اين ولايت - و بيارم پس از اين شرح اين قصّه - و با امير بگفتند و زورقى روان كردند و مبشّران 10 را نزديك كشتى امير آوردند . چون بهكشتى امير رسيدند ، خدمت كردند 11 و نامه بدادند و بو نصر مشكان نامه بستد - و در كشتى نديمان بود - برپاىخاست و به آواز بلند نامه را برخواند . و امير را سخت خوش آمد و روى به كوتوال 12 و سرهنگان كرد و گفت : « اين شهر شما بر دولت ما مبارك بوده است هميشه ، و امروز مباركتر گرفتيم كه خبرى چنين خوش رسيد و ولايتى بزرگ گشاده شد . » همگان مرد و زن زمين بوسه دادند و همچنين قلعتيان 13 بر بامها ، و بيك بار خروش برآمد سخت بزرگ . پس امير روى به عامل 14 و رئيس 15 ترمذ كرد و گفت : « صدهزار درم از خراج
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 286
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٨٦