هول 1 بود ، و غلامان كوشيدن گرفتند 2 ، چنان كه جنگ سخت شد . و مردم سلطانى دمادم مىرسيد ، و وى شكستهدل مىشد و مىكوشيد ، چنان كه بسيار تير در سپرش نشانده بودند . و يكچوبه تير سخت بر زانوش رسيد و از آن مقهور شد و نزديك آمد كه كشته شود ، عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه شمايان را فرمان نبود جنگ كردن ، جنگ چرا كرديد ؟ برابر وى ببايستى ايستاد تا فرمانى ديگر رسيدى .
گفتند : جنگ به ضرورت كرديم كه خواست كه از آب بگذرد و چون ممكن نشد ، قصد گريز كرد بر جانب آموى ، ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم ، اكنون چون تو رسيدى ، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست . عبدوس نزديك غازى رفت ، و او بر بالايى بود ايستاده و غمى شده 3 ، گفت : اى سپاهسالار ، كدام ديو 4 ترا از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام 5 كردى ؟ ازپافتاده 6 بگريست و گفت : قضا چنين بود و بترسانيدند . گفت : دل مشغول مدار كه در توان يافت . و امان و انگشترى نزديك وى فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد . غازى از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر و غلامانش ايستاده از دو جانب 7 . عبدوس دل او گرم كرد . و غازى سلاح از خود جدا كرد و پيلى با مهد 8 دررسيد ، غازى را در مهد نشاندند ، و غلامانش و قومش را دلگرم كردند . عبدوس سپر غازى را همچنان تير درنشانده 9 بدست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود ، پيغام داد . و نيمشب سپر بدرگاه رسيد و امير چون آن را بديد و پيغام عبدوس بشنيد ، بياراميد . و خواجه احمد و همهء اعيان بدرگاه آمده بودند تا آن وقت كه امير گفت : بازگرديد ؛ بازگشتند ، و زود به سراى فرورفت 10 و همان وقت چيزى بخوردند .
سحرگاه عبدوس رسيده بود با لشكر ، و غازى و غلامانش و قومش را بجمله آورده . امير را آگاه كردند ، امير از سراى برآمد و با عبدوس زمانى خالى كرد ، پس عبدوس برآمد و پيغام بنواخت آورد غازى را و گفت : فرمان است كه به سراى محمّدى 11 كه برابر باغ خاصّه 12 است ، فرودآيد و بياسايد تا آنچه فرمودنى است ، فردا فرموده آيد . غازى را آنجا بردند و فرودآوردند و در ساعت بو القاسم كحّال 13 را آنجا
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 280
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٨٠