و محموديان تا بدانجاى حيله ساختند كه زنى بود حسن مهران را سخت خردمند و كار ديده به نشابور ، دختر بو الفضل بستى و از حسن بمانده به مرگش و هرچند بسيار محتشمان او را بخواسته بودند 1 او شوى ناكرده 2 ؛ و اين زن مادرخواندهء 3 كنيزكى بود كه همه حرمسراى غازى او داشت و آنجا آمد و شد داشت . و اين زن خطّ نيكو داشت و پارسى سخت نيكو نبشتى . كسان فراكردند 4 ، چنان كه كسى بجاى نياورد 5 تا از روى نصيحت وى را بفريفتند و گفتند « مسكين غازى را امير فروخواهد گرفت و نزديك آمده است و فلان شب خواهد بود » اين زن بيامد و با اين كنيزك بگفت . و كنيزك آمد و با غازى بگفت و سخت ترسانيدش و گفت : تدبير كار خود بساز كه 6 گشادهاى ، تا چون اريارق ناگاه نگيرندت . غازى سخت دلمشغول شد و كنيزك را گفت : اين حرّه 7 را بخوان تا بهتر انديشه دارد ، و بحقّ او رسم 8 ، اگر اين حادثه درگذرد . كنيزك او را بخواند ، جواب داد كه « نتواند آمد كه بترسد ، امّا آنچه رود ، برقعت بازنمايد 9 ، تو نبشته خواندن دانى ، با سالار مىگويى » ، كنيزك گفت : سخت نيكو آمد . و رقعتها روان كردى و آنچه بشنيده بود ، بازنمودى ، لكن محموديان درين كار استاديها مىكردند ، اين زن چگونه بجاى توانستى آورد 10 ؟ تا قضا كار خود بكرد . و نماز ديگر روز دوشنبه نهم ماه ربيع الآخر سنهء اثنتين و عشرين و أربعمائة 11 اين زن را گفتند : « فردا چون غازى بدرگاه آيد ، او را فروخواهندگرفت » و اين كار بساختند و نشانها بدادند . زن در حال 12 رقعتى نبشت و حال بازنمود و كنيزك با غازى بگفت ، و آتش در غازى افتاد ، كه كسان ديگر او را بترسانيده بودند ، در ساعت فرمود پوشيده ، چنان كه سعيد صرّاف كدخدايش و ديگر بيرونيان 13 خبر نداشتند ، تا اسبان را نعل بستند ، و نماز شام بود ، و چنان نمود كه سلطان او را به مهمّى جايى فرستد امشب ، تا خبر بيرون نيفتد 14 . و خزانه بگشادند ، هرچه اخفّ 15 بود از جواهر و زر و سيم و جامه به غلامان داد تا برداشتند . و پس از نماز خفتن وى برنشست و اين كنيزك را با كنيزكى چهار ديگر برنشاندند 16 و بايستاد 17 تا غلامان بجمله برنشستند و استران سبك 18 بار كردند و همچنان جمّازگان - و در سراى ارسلان جاذب در يك كران بلخ مىبود سخت
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٧٨