رفت و با امير بگفت و جوابهاى نيكو بياورد و اين هر دو مهتر سخنان دلپذير گفتند تا غازى خوشدل شد و بازگشت .
من از خواجه بو نصر شنيدم كه خواجه احمد مرا گفت كه « اين ترك 1 بدگمان شد كه گربز 2 و داهى 3 است و چنين چيزها بر سر او بنشود 4 ، و دريغ چون اريارق كه اقليمى ضبط توانستى كرد جز 5 هندوستان ، و من ضامن او بودمى ، امّا اين خداوند بس سخن شنو 6 آمد ، و فرونگذارند او را و اين همه كارها زير و زبر كنند و غازى نيز برافتاد 7 و اين از من ياد دار . » و برخاست و بديوان رفت و سخت انديشهمند بود ، و اين گرگ پير 8 گفت : قومى ساختهاند از محمودى و مسعودى و باغراض خويش مشغول ، ايزد ، عزّ ذكره ، عاقبت بخير كناد .
ذكر القبض على صاحب الجيش آسيغتكين الغازى و كيف جرى ذلك الى ان انفذ الى قلعة جرديز و توفّى بها رحمة اللّه عليه 9
محال 10 باشد چيزى نبشتن كه به ناراست ماند ، كه اين قوم كه حديث ايشان ياد مىكنم ، سالهاى دراز است تا گذشتهاند 11 و خصومتهاى 12 ايشان به قيامت افتاده است .
اما به حقيقت ببايد دانست كه سلطان مسعود را هيچ در دل نبود فروگرفتن غازى ، و براستاى وى 13 هيچ جفا نفرمودى ، و آن سپاهسالارى عراق كه به تاش 14 دادند به دو دادى . امّا اينجا دو حال نادر بيفتاد و قضاى غالب 15 با آن يار شد تا سالارى چنين برافتاد ، و لا مردّ لقضاء اللّه 16 ، يكى آنكه محموديان از دم اين مرد مىبازنشدند 17 و حيلت و تضريب 18 و اغرا 19 مىكردند و دل امير از بس كه بشنيد ، پر شد تا ايشان بمراد رسيدند ؛ و يكى عظيمتر از آن آمد كه سالار جوان بود و پيران را حرمت نداشت تا از جوانى كارى ناپسنديده كرد و در سر آن شد بىمراد خداوندش 20 .
و چنان افتاد كه غازى پس از برافتادن اريارق بدگمان شد و خويشتن را فراهم گرفت 21 و دست از شراب بكشيد و چون نوميدى مىآمد و مىشد . و در خلوت با كسى كه سخن مىراند ، نوميدى مىنمود و مىگريست . و يكى ده مىكردند و دروغها مىگفتند و بازميرسانيدند تا ديگ پر شد 22 و امير را دل بگرفت ، و با اين همه تحمّلهاى پادشاهانه مىكرد .