را به سراى اريارق فرستاد ، و مستوفى 1 و كدخداى 2 او را كه گرفته بودند ، آنجا آوردند و درها بگشادند و بسيار نعمت 3 برداشتند و نسختى 4 دادند كه بهندوستان مالى سخت عظيم است و سه روز كار شد تا آنچه اريارق را بود به تمامى نسخت كردند و بدرگاه آوردند . و آنچه غلامانش بودند خياره 5 ، در وثاقها 6 كردند و آنچه ميانه بود سپاهسالار غازى و حاجبان را بخشيد و بو الحسن عبد الجليل و بو سعيد مشرف را نامزد كرد تا سوى هندوستان روند بآوردن مالهاى اريارق ، هر دو كس بتعجيل رفتند . و پيش از آن كه او را فروگرفتند . خيلتاشان 7 مسرع رفته بودند با نامهها تا قوم اريارق را به احتياط نگاه دارند .
و ديگر روز غازى بدرگاه آمد كه 8 اريارق را نشانده بودند ، سخت آزار كشيده و ترسان گشته 9 . چون بار بگسست ، امير با وزير و غازى خالى كرد و گفت : « حال اين مرد ديگر است و حال خدمتكاران ديگر ، ديگر . او مردى گردنكش و مهتر شده بود به روزگار پدر ما ، بدانجاى كه خونهاى ناحق ريخت و عمّال و صاحب بريدان 10 را زهره نبود كه حال وى به تمامى بازنمودندى كه بيم جان بود كه راهها بگرفتندى و بىجواز او كس نتوانست رفت . و بطلب پدر ما 11 نيامده بود از هندوستان و نمىآمدى ، و اگر قصد او كردندى ، بسيار فساد انگيختى . و خواجه بسيار افسون كرده است تا وى را بتوانست آوردن .
چنين چاكر به كار نيايد ، و اين بدان گفتم تا سپاهسالار دل خويش را مشغول نكند ، بدين سبب كه رفت 12 . حال وى 13 ديگر است و آن خدمت كه وى كرده است ، ما را بدان وقت كه ما به سپاهان بوديم و از آنجا قصد خراسان كرديم . » او زمين بوسه داد و گفت :
« من بندهام ؛ و اگر ستوربانى فرمايد بجاى اين شغل ، مرا فخرست . فرمان خداوند را باشد كه وى حال بندگان بهتر داند . » و خواجه فصلى چند سخن نيكو گفت هم در معنى اريارق و هم در باب دلگرمى غازى ، چنان كه او دانستى گفت . و پس بازگشتند هر دو . خواجه با وى به طارم بنشست و استادم بو نصر را بخواند تا آنچه از اريارق رفته بود از تهوّر و تعدّيها ، چنان كه دشمنان القا كنند 14 و بازنمايند ، وى همه بازنمود ، چنان كه غازى بتعجّب ماند و گفت : به هيچ حال روا نبود ، آن را فروگذاشتن 15 . و بو نصر
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 276
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٧٦