تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
سپاه‌سالار غازى را كسان رفتند تا بيايد ، و ترا مىبخواند 1 . » و وى بحالتى بود كه از مستى دست و پايش كار نمىكرد ، گفت : برين جمله چون توانم آمد 2 ؟ از من چه خدمت آيد ؟ اميرك سياه‌دار كه سلطان با وى راست داشته بود 3 ، گفت : « زندگانى سپاه‌سالار دراز باد ، فرمان خداوند نگاه بايد داشت و بدرگاه شد ، كه چون برين حال بيند ، معذور دارد و بازگرداند ، و ناشدن 4 سخت زشت باشد و تأويلها نهند » و حاجبش را ، آلتونتكين ، اميرك با خود يار كرد تا بگفت كه ناچار ببايد رفت . جامه و موزه و كلاه خواست و بپوشيد با قومى انبوه از غلامان و پياده‌يى دويست . اميرك حاجبش را گفت : « اين زشت است ، به شراب مىرود ، غلامى ده سپركشان 5 و پياده‌يى صد بسنده باشد . » وى آن سپاه جوش 6 را بازگردانيد ، و 7 اريارق خود ازين جهان خبر ندارد 8 ، چون بدرگاه رسيد ، بگتگين حاجب پيش او باز شد و امير حرس ، او را فرودآوردند و پيش وى رفتند تا طارم و آنجا بنشاندند . اريارق يك لحظه بود ، برخاست و گفت مستم و نمىتوانم [ بود ] ، بازگردم . بگتگين گفت : زشت باشد بىفرمان 9 بازگشتن ، تا آگاه 10 كنيم . وى بدهليز بنشست ، و من كه بو الفضلم در وى مىنگريستم ، حاجى سقّا 11 را بخواند و وى بيامد و كوزهء آب پيش وى داشت ، دست فرومىكرد و يخ مىبرآورد و مىخورد ، بگتگين گفت : « اى برادر ، اين زشت است و تو سپاه‌سالارى ، اندر دهليز يخ مىخورى ؟ به طارم رو و آنچه خواهى ، بكن . » وى بازگشت و به طارم آمد - اگر مست نبودى و خواستندش گرفت ، كار بسيار دراز شدى - چون به طارم بنشست ، پنجاه سرهنگ سرائى از مبارزان سر غوغا آن 12 مغافصه 13 دررسيدند و بگتگين 14 درآمد و اريارق را در كنار گرفت و سرهنگان درآمدند از چپ و راست ، او را بگرفتند ، چنان كه البتّه هيچ نتوانست جنبيد ، آواز داد بگتگين را كه اى برادر ناجوانمرد ، بر من اين كار آوردى 15 ؟ غلامان ديگر درآمدند ، موزه از پايش جدا كردند - و در هر موزه دو كتاره 16 داشت - و محتاج 17 بيامد ، بندى آوردند سخت قوى و بر پاى او نهادند و قباش باز كردند ، زهر يافتند در بر قبا 18 و تعويذها 19 ، همه از وى جدا كردند و بيرون گرفتند 20 . و پياده‌يى پنجاه كس 21 او را گرد بگرفتند ؛ پيادگان ديگر دويدند و اسب و