تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
و امير محمود هم او را فرستاد به نزديك اريارق بهند تا بدرگاه بيايد و بازگردد ، در آن ماه كه گذشته شد 1 ، چنان كه بياورده‌ام پيش ازين - اميرك پيش آمد . امير گفت : « پنجاه قرابه 2 شراب با تو آرند ، نزديك حاجب اريارق رو و نزديك وى مىباش كه وى را به تو الفى تمام است ، تا آنگاه كه مست شود و بخسبد . و بگوى « ما ترا دستورى 3 داديم تا به خدمت نيايى و بر عادت شراب خورى . » اميرك برفت ، يافت اريارق را چون گوى شده 4 و بر بوستان مىگشت 5 و شراب مىخورد و مطربان مىزدند . پيغام بداد ، وى زمين بوسه داد و بسيار بگريست 6 و اميرك را و فرّاشان را مالى بخشيد . و بازگشتند ؛ و اميرك آنجا بماند . و سپاه‌سالار غازى تا چاشتگاه بدانجاى با امير بماند ، پس بازگشت و چند سرهنگ و حاجب را با خود ببرد و به شراب بنشست و آن روز مالى بخشيد از دينار و درم و اسب و غلام و جامه . و اريارق هم بر عادت خود مىخفت و - مىخاست و رشته 7 مىآشاميد و باز شراب مىخورد ، چنان كه هيچ ندانست كه مىچه‌كند ؛ و آن روز و آن شب و ديگر روز هيچ مىنياسود . و امير ديگر روز بار نداد و ساخته بود تا اريارق را فروگرفته آيد و آمد بر خضراء 8 برابر طارم ديوان رسالت 9 بنشست - و ما بديوان بوديم - و كس پوشيده مىرفت و اخبار اريارق را مىآوردند . درين ميانه ، روز [ به ] نماز پيشين رسيده ، عبدوس بيامد و چيزى به گوش بو نصر مشكان بگفت . وى برخاست ، دبيران را گفت : بازگرديد كه باغ خالى خواهند كرد . جز من جمله برخاستند و برفتند . مرا پوشيده گفت 10 كه اسب به خانه بازفرست و بدهليز ديوان بنشين كه مهمّى پيش است تا آن كرده شود ، و هشيار باش تا آنچه رود ، مقرّر كنى 11 و پس به نزديك من آيى . گفتم : چنين كنم . و وى برفت ، و وزير و عارض و قوم ديگر نيز بجمله بازگشتند . و بگتگين حاجب ، داماد على دايه ، بدهليز آمد و به نزديك امير برفت و يك ساعتى ماند و بدهليز بازآمد و محتاج امير حرس 12 را بخواند و با وى پوشيده سخنى بگفت ، وى برفت و پياده‌يى پانصد بياورد و از هر دستى با سلاح تمام و بباغ بازفرستاد تا پوشيده بنشستند . و نقيبان هندوان 13 بيامدند و مردى سيصد هندو آوردند و هم در باغ بنشستند . و پرده‌دارى و سياه‌دارى نزديك اريارق رفتند و گفتند : « سلطان نشاط شراب دارد و