تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
بشستند . و خواجهء بزرگ هر دو سالار را بستود و نيكوئى گفت . ايشان گفتند : از خداوند همه دل‌گرمى و نواخت است ، و ما جانها فداى خدمت داريم ، و لكن دل ما را مشغول مىدارند و ندانيم تا چه بايد كرد . خواجه گفت : اين سود است 1 و خيالى باطل ، هم‌اكنون از دل شما بردارد 2 . توقّف كنيد ، چندانكه من فارغ شوم و شمايان 3 را بخوانند . و تنها پيش رفت و خلوتى خواست و اين نكته بازگفت و درخواست تا ايشان را به تازگى دلگرمىيى باشد ، آنگاه رأى خداوند راست ، در آنچه بيند و فرمايد . امير گفت : بدانستم . و همه قوم را بازخواندند و مطربان بيامدند و دست به كار بردند و نشاط بالا گرفت و هر حديثى مىرفت . چون روز به نماز پيشين 4 رسيد ، امير مطربان را اشارت كرد تا خاموش ايستادند ، پس روى سوى وزير كرد و گفت : « تا اين غايت حقّ اين دو سپاه‌سالار ، چنان كه بايد ، فرموده‌ايم شناختن ؛ اگر غازى است آن خدمت كرد به نشابور و ما به 5 اسپاهان بوديم كه هيچ بنده نكرد و از غزنين بيامد . و چون بشنيد كه ما ببلخ رسيديم ، اريارق با خواجه بشتافت و به خدمت آمد . و مىشنويم كه تنى چند بباب ايشان حسد مىنمايند و ژاژ مىخايند 6 و دل ايشان مشغول مىدارند . ازان نبايد انديشيد ، برين جمله كه ما گفتيم ، اعتماد بايد كرد ، كه ما سخن هيچ‌كس در باب ايشان نخواهيم شنيد . » خواجه گفت : « اينجا سخن نماند ، و نواخت بزرگ‌تر ازين كدام باشد كه بر لفظ عالى رفت ؟ » و هر دو سپاه‌سالار زمين بوسه دادند و تخت نيز بوسه كردند و بجاى خويش بازآمدند و سخت شادكام بنشستند . امير فرمود تا دو قباى خاص 7 آوردند هر دو بزر 8 ، و دو شمشير حمايل 9 مرصّع بجواهر ، چنان كه گفتند : قيمت هر دو پنجاه هزار دينار است ؛ و ديگرباره هر دو را پيش خواند و فرمود تا قباها هر دو پس پشت ايشان كردند و بدست خويش ببستند 10 . و امير بدست خود حمايل در گردن ايشان افكند . و دست و تخت و زمين بوسه دادند و بازگشتند و برنشستند و برفتند ، همه مرتبه‌داران درگاه با ايشان ، تا به جايگاه خود بازشدند . و مرا كه بو الفضلم اين روز نوبت 11 بود ، اين همه ديدم و بر تقويم اين سال تعليق كردم 12 . پس از بازگشتن ايشان امير فرمود دو مجلس خانهء زرّين 13 با صراحيهاى 14