تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
خدمتكاران ، و ناچار در چنين كارها سخن با وى بايد گفت تا وى آنچه داند بازگويد و ما مىشنويم ، آنگاه با خويشتن بازاندازيم 1 و آنچه از رأى واجب كند ، مىفرماييم . خواجه گفت : اكنون بنده سخن بتواند گفت . زندگانى خداوند دراز باد ، آنچه گفته آمد در باب اريارق آن روز كه پيش آمد 2 ، نصيحتى بود كه بباب هندوستان كرده آمد ، كه ازين مرد آنجا تعدّىيى 3 و تهوّرى 4 رفت ، و نيز وى را آنجا بزرگ نامى افتاد و آن را تباه گردانيد ، بدانكه امير ماضى وى را بخواند و وى در رفتن كاهلى و سستى نمود و آن را تأويلها 5 نهاد . و امير محمّد وى را بخواند ، وى نيز نرفت و جواب داد كه « وليعهد پدر امير مسعود است ، اگر وى رضا دهد به نشستن برادر و از عراق قصد غزنين نكند ، آنگاه وى به خدمت آيد . » و چون نام خداوند بشنود و بنده آنچه گفتنى بود بگفت ، با بنده بيامد . و تا اينجاست نشنودم كه از وى تهوّرى و بىطاعتىيى آمد كه بدان دل‌مشغول بايد داشت . و اين تبسّط 6 و زيادتى آلت 7 اظهار كردن و بىفرمان شراب خوردن با غازى و تركان سخت سهل است و بيك مجلس من اين راست كنم ، چنان كه نيز 8 درين ابواب سخن نبايد گفت . خداوند را ولايت زيادت شده است و مردان كار ببايد 9 ، و چون اريارق دير بدست شود . بنده را آنچه فراز آمد ، بازنمود ، فرمان خداوند راست . امير گفت : بدانستم ، و همه همچنين است كه گفتى . و اين حديث را پوشيده بايد داشت تا بهتر بينديشم . خواجه گفت : فرمان‌بردارم ، و بازگشت . و محموديان فرونايستادند از تضريب تا بدان جايگاه كه در گوش امير افكندند كه « اريارق بدگمان شده است و با غازى بنهاده كه شرّى 10 بپاىكنند و اگر دستى نيابند ، بروند . و بيشتر ازين لشكر در بيعت وىاند 11 . » روزى امير بار داد و همه مردم جمع شدند و چون بار بشكست ، امير فرمود : مرويد كه شراب خواهيم خورد . و خواجهء بزرگ و عارض 12 و صاحب ديوان رسالت نيز بنشستند . و خوانچه‌ها 13 آوردن گرفتند 14 ؛ پيش امير بر تخت يكى ، و پيش غازى و پيش اريارق يكى ، و پيش عارض بو سهل زوزنى و بو نصر مشكان يكى ، پيش نديمان هر دو تن را يكى - و بو القاسم كثير برسم نديمان مىنشست - و لا گشته 15 و رشته 16 فرموده بودند ، بياوردند سخت بسيار . پس اين بزرگان چون نان بخوردند ، برخاستند و به طارم ديوان بازآمدند و بنشستند و دست