محموديان تقدّم و تبطّر 1 اين دو تن ؛ و چون حال برين جمله بود كه اين دو محتشم اريارق و غازى را كسى كه ازو تدبيرى آيد ، نبود و اين دو سپاهسالار را دو كدخداى 2 شايستهء دبيرپيشهء گرم و سرد چشيده نه 3 - كه پيداست كه از سعيد صرّاف و مانند وى - چاكرپيشگان خامل ذكر 4 كممايه چه آيد ، و تركان 5 همى گرد چنين مردمان گردند و عاقبت ننگرند تا ناچار خلل بيفتد كه ايشان را تجربتى نباشد ، هرچند بتن خويش كارى و سخى باشند ( 6 ) و تجمّل و آلت دارند ، امّا در دبيرى راه نبرند و امروز از فردا ندانند - چه چاره باشد از افتادن خلل 7 ؟ محموديان چون برين حال واقف شدند و رخنه يافتند ، بدانكه اين دو تن را پاى كشند 8 ، با يكديگر در حيلت ايستادند تا اين دو سالار را چگونه فروبرند .
و قضا برين حالها يار شد ؛ يكى آنكه امير عبدوس را فراكرد 9 تا كدخدايان ايشان را بفريفت و در نهان بمجلس امير آورد و امير ايشان را بنواخت و اميد داد و با ايشان بنهاد كه انفاس خداوندان خود را مىشمرند 10 و هرچه رود با عبدوس مىگويند تا وى بازمىنمايد . و آن دو خامل ذكر كممايه فريفته شدند بدان نواختى كه يافتند و هرگز بخواب نديده بودند ؛ و ندانستند كه چون خداوندان ايشان برافتادند ، اذلّ من النّعل و اخسّ من التّراب 11 باشند و چون توانستندى دانست ؟ كه نه شاگردى كرده بودند و نه كتب خوانده . و اين دو مرد بر كار شدند و هرچه رفت دروغ و راست روى مىكردند 12 و با عبدوس مىگفتند ، و امير از آنچه مىشنيد ، دلش بر اريارق گرانتر مىشد و غازى نيز لختى از چشم وى مىافتاد . و محموديان فراختر 13 در سخن آمدند ، و چون پيش امير ازين ابواب چيزى گفتند و وى مىشنود ، در حيلت ايستادند و بر آن بنهادند كه نخست حيله بايد كرد تا اريارق برافتد و چون برافتاد و غازى تنها ماند ، ممكن گردد كه وى را برتوانند انداخت . و محموديان لختى خبر يافتند از حال اين دو كدخداى - كه در شراب لافها زده بودند كه « ايشان چاكران سلطانند 14 » - و بجاى آوردند 15 كه ايشان را بفريفتهاند ، آغازيدند ايشان را نواختن و چيزى بخشيدن و برنشاندن 16 كه « اگر خداوندانشان نباشند ، سلطان ايشان را كارهاى بزرك فرمايد . »
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 267
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٦٧