تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
و در مجلس امارت ترتيب رفتن و نشستن و بازگشتن ميان ما دو تن يكسان فرمودى ، و پس از آن مثال داد ، آن مدّت كه بر درگاه بوديمى 1 ، تا يك روز مقدّم ما باشيم و ديگر روز برادر ما . و هر روز سوى ما پيغام بودى كم‌وبيش بعتاب 2 و مالش 3 و سوى برادر نواخت و احماد 4 . و زين بگذشته 5 ، چون از خليفه خويشتن را زيادت لقب 6 خواست و ما را و برادرش يوسف را ، مثال داده بود تا در نامهء حضرت خلافت اوّل نام برادر ما نبشته بودند ؛ و ما هيچ اضطراب نكرديم و گفتيم « جز چنين نشايد » تا بهانه نيارند . « و چون قصد رى كرد و به گرگان رسيد و حاجب فاضل عمّ ، خوارزمشاه آنجا آمد - و در دل كرده بود كه ما را برى ماند و خراسان و تخت ملك نامزد محمّد باشد 7 - رأى زد با خوارزمشاه و اعيان لشكر درين باب . و ايشان زهره نداشتند كه جواب جزم دادندى و درخواستند تا به پيغام سخن گويند . و اجابت يافتند ، و بسيار سخن و پيغام رفت تا قرار گرفت بر آنكه عهدى پيوستند 8 ميان ما و برادر كه چون پدر گذشته شود ، قصد يكديگر نكنيم - كه به هيچ حال رخصت نيافت 9 نام ولايت عهد از ما برداشتن - پس آنكه 10 برادر نصيب ما تمام بدهد . و برادر ما را بخراسان فرستاد و ما را با خود برد و آن نواحى ضبط كرد و بما سپرد و بازگشت بسبب نالانى و نزديك آمدن اجل . و ما را برى چنان ماند از بىعدّتى 11 و لشكر كه هر كسى را در ما طمع مىافتاد ، و غرض ديگر آن بود تا ما بدنام شويم و بعجز بازگرديم 12 و دم كنده شويم 13 ، اما ايزد ، عزّ و جلّ ، بفضل خويش ما را به رعايت خود بداشت ، چنان كه در يك زمستان بسيار مراد بحاصل آمد 14 چون جنگ بسر جهان 15 و گرفتن سالار طارم 16 و پس از آن زدن 17 بر پسر كاكو 18 و گرفتن سپاهان ، چنان كه آن حالها به تمامى معلوم خان است - و اگر به تمامى نيست ابو القاسم حصيرى شرح كند ، او را معلوم است - و از آنجا قصد همدان و حلوان 19 و كرمانشاهان و بغداد خواستيم كرد ، اما خبر گذشته شدن آن پادشاه بزرگ و ركن قوى ، پدر 20 ، رضى اللّه عنه ، به سپاهان بما رسيد تا قواعد بگشت . و ما بر آن بوديم كه وصيّت وى نگاه داريم و مخالفتى پيوسته نيايد 21 و لكن نگذاشتند تا ناچار قصد خراسان و