بدرگاه رسند ، ما نيز اقتدا 1 بخان كنيم و آنچه واجب است درين ابواب كه به زيادت دوستى و موافقت بازگردد بجا آريم ، ان شاء اللّه تعالى . »
المشافهة الثّانية
« يا أخى و معتمدى ، ابا القاسم الحصيرىّ اطال اللّه بقاءك 2 ، مىانديشم كه باشد كه از تو حديث امير برادر ما ابو احمد محمّد ، ادام اللّه سلامته ، پرسند و گويند كه « بدان وقت كه بر در سمرقند 3 ديدار كردند و عقود و عهود پيوستند ، عقد وصلتى 4 بود بنام برادر ما ، چنان كه حال آن پوشيده نيست ، امروز اندر آن چه بايد كرد ؟ كه به هيچ حال آن را روا نباشد و شريعت اقتضا نكند مهمل 5 فروگذاشتن . » اگر درين باب به اندك و بسيار 6 چيزى نگويند و دل ما در آن نگاه دارند و آن حديث را بجانب ما افگنند ، تو نيز اندر آن باب چيزى مپيوند 7 تا آنگاه كه رسولان آن جانب كريم 8 بدرگاه ما آيند با شما . آنگاه اگر در آن باب سخنى گويند ، آنچه رأى واجب كند ، جواب داده آيد .
و پس اگر بگويند ، اينك جواب آنچه ترا بايد داد درين مشافهه فرموديم نبشتن تا تو بدانى كه سخن بر چه نمط 9 بايد گفت و حاجت نيايد ترا استطلاع 10 رأى ما كردن .
بگو كه : پوشيده نگردد كه امير ماضى ، انار اللّه برهانه 11 ، ما را چون كودك بوديم ، چگونه عزيز و گرامى داشت و بر همه فرزندان اختيار كرد . و پس چون از دبيرستان برخاستيم 12 و مدّتى برآمد در سنهء ستّ و أربعمائة 13 ما را وليعهد خويش كرد ، و نخست برادران خويش را ، نصر و يوسف ، و پس خويشان و اوليا و حشم را سوگند دادند و عهد كردند كه اگر او را قضاى مرگ 14 فراز رسد ، تخت ملك ما را باشد . و هر وثيقت 15 و احتياط كه واجب بود ، اندر آن بجا آورد و ولايت هرات بما داد و ولايت گوزگانان به برادر ما ، پس آنكه او را سوگند داده بودند كه در فرمان و طاعت ما باشد ، چون بر تخت مملكت نشينيم . و آنچه رسم است كه اولياء عهود 16 را دهند از غلام و تجمّل و آلت و كدخدائى 17 بشبه وزير 18 و حجّاب 19 و خدمتكاران ، اين 20 هرچه تمامتر ما را فرمود .
و در سنهء ثمان و أربعمائة 21 فرمود ما را تا بهرات رفتيم كه واسطهء خراسان 22 است ، و حشم و قضاة و عمّال و اعيان و رعايا را فرمود تا به خدمت ما آمدند و همگان گوش