تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
فضل هرچند پنهان دارند ، آخر آشكارا شود چون بوى مشك . بو صادق را نشست و خاست 1 افتاد با قاضى بلخ ابو العبّاس و قاضى على طبقاتى 2 و ديگر علما و مسئلتهاى خلافى 3 رفت سخت مشكل 4 ، و بو صادق در ميان آمد و گوى از همگان بربود ، چنان كه اقرار دادند اين پيران مقدّم كه چنو دانشمند نديده‌اند . اين خبر بو بكر حصيرى 5 و بو الحسن كرجى 6 بامير محمود رسانيدند ، وى را سخت خوش آمده بود و بو صادق را پيش خواست و بديد و مجلس علم رفت 7 و وى را بپسنديد و گفت « ببايد ساخت آمدن را سوى ماوراءالنّهر و از آن جاى بغزنين » و بازگشت 8 از آن مجلس . و آهنگ آب 9 گذشتن كرد امير محمود و حسنك را خلعت داد و فرمود تا بسوى نشابور بازگردد . و حسنك بو صادق را گفت : اين پادشاه روى به كارى بزرگ دارد و به زمينى بيگانه مىرود ، و مخالفان بسيارند ، نتوان دانست كه چه شود ، و تو مردى دانشمندى سفر ناكرده 10 ، نبايد كه تا بلائى بينى 11 . با من سوى نشابور بازگرد ، عزيزا مكرّما 12 ، چون سلطان ازين مهم فارغ شود ، من قصد غزنين كنم و ترا با خود ببرم تا آنجا مقيم گردى . بو صادق با وى بسوى نشابور رفت . امير ديدار با قدر خان كرده بود و تابستان بغزنين بازآمد و قصد سفر سومنات 13 كرد و بحسنك نامه فرمود نبشتن كه « به نشابور ببايد بود ، كه ما قصد غزوى دور دست داريم ، و چون در ضمان سلامت بغزنين بازآييم ، به خدمت بايد آمد . » و امير برفت و غزو سومنات كرد و به‌سلامت و سعادت بازگشت و از راه نامه فرمود بحسنك كه به خدمت بايد شتافت و بو صادق تبّانى را با خود آورد كه او مجلس ما را به كار است . و حسنك از نشابور برفت و كوكبه‌يى بزرگ با وى از قضاة و فقها و بزرگان و اعيان تا امير را تهنيت كنند . و نواخت و خلعت يافتند بر مقدار محل و مرتبت و سوى نشابور بازگشتند . و امير فرمود تا اين امام بو صادق 14 را نگاه داشتند و بنواخت و مشاهره فرمود و پس از ان به اندك مايه روزگار قاضى قضاتى 15 ختّلان 16 او را داد كه آنجا بيست و اند 17 مدرسه است با اوقاف بهم 18 ، و به همه روزگارها آنجا ملكى بود مطاع 19 و محتشم ، و اينجا بدين حضرت بزرگ 20 كه هميشه باد ، بماند 21 ، و او 22 نيز هميشه باد كه از وى بسيار فائده