از آن امام ابو حنيفه ، رحمه اللّه ، تبّانيان دارند و شاگردان ايشان ، چنان كه در ايشان هيچ طعن نتوانند كرد . بو صالح فرمان يافته است ، چون به نشابور رسى ، بپرس تا چند تن از تبّانيان ماندهاند و كيست از ايشان كه غزنين و مجلس ما را شايد ، همگان را بنواز و از ما اميد نواخت و اصطناع 1 و نيكوئى ده » گفت : چنين كنم . و حرّه را كه سوى نشابور آوردند ، من كه بو الفضلم ، بدان وقت شانزدهساله بودم ، ديدم خواجه را كه بيامد و تكلّفى كرده بودند در نشابور از خوازهها 2 زدن و آراستن ، چنان كه پس از آن به نشابور چنان نديدم . و على ميكائيل تبّانيان را بنواخت و از مجلس سلطان اميدهاى خوب داد بو صادق و بو طاهر و ديگران را . و سوى گرگان رفت و حرّه را آنجا برد و اميرك بيهقى 3 با ايشان بود بر شغل آنچه هرچه رود ، انها 4 كند - و بدان وقت بديوان رسالت دبيرى مىكرد به شاگردى عبد اللّه دبير - تازهجوانى ديدم او را با تجمّلى سخت نيكو . و خواجه على از گرگان بازگشت ، و بسيار تكلّف كرده بودند گرگانيان ، و به نشابور آمد و از نشابور بغزنين رفت .
و در آن سال كه حسنك را دستورى 5 داد تا به حج برود - سنهء اربع عشر و أربعمائة 6 بود - هم مثال داد امير محمود كه چون به نشابور رسى ، بو صادق تبّانى و ديگران را بنواز . چون آنجا رسيد ، امام بو صادق و ديگران را بنواخت و اميدهاى سخت خوب كرد . و برفت و حج بكرد و روى ببلخ نهاد ، و امير محمود آنجا بود در ساختن 7 آنكه برود ، چون نوروز فراز آيد ، و با قدر خان ديدار كند . حسنك امام بو صادق را با خود برد و ديگر چند تن از علما را از نشابور . بو صادق در علم آيتى 8 بود ، بسيار فضل بيرون از علم شرع حاصل كرده 9 ، و ببلخ رسيد . امير پرسيد از حسنك حال تبّانيان ؛ گفت : بو طاهر قضاء طوس و نسا دارد و ممكن نبود او را بىفرمان عالى آوردن 10 .
بو صادق را آوردهام . گفت « نيك آمد » ، و مهمّات بسيار داشتند ، بو صادق را بازگردانيدند . و ديگر نيز حسنك نخواست كه وى را بمجلس سلطان رساند ، كه در دل كرده بود 11 و با بو صادق به نشابور گفته بود كه مدرسهيى خواهد كرد سخت بتكلّف بسر كوى زنبيلبافان تا وى را آنجا بنشانده آيد تدريس را 12 . اما ببايد دانست كه
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 255
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٥٥