بوعلى و ايلمنگو را ببلخ فرستادند در شعبان اين سال . و حديث كرد يكى از فقهاى بلخ ، گفت : اين دو تن را ديدم آن روز كه ببلخ مىآوردند ، بوعلى بر استرى بود موزهء بلند ساق پوشيده و جبّهء عتابى 1 سبز داشت و دستار خز ، چون به كجاجيان رسيد ، پرسيد كه اين را چه گويند ؟ گفتند : فلان ، گفت : ما را منجّمان حكم كرده بودند كه بدين نواحى آييم ، و ندانستيم كه برين جمله باشد . و رضى پشيمان شد از فرستادن بوعلى و گفت : پادشاهان اطراف ما را بخايند 2 ، نامه نبشت و بوعلى را بازخواست . وكيل در 3 نبشت كه رسول مىآيد بدين خدمت . سبكتگين پيش تا رسول و نامه رسيد ، بوعلى و ايلمنگو را با حاجبى از آن خويش به غزنى فرستاد تا به قلعت گرديز 4 بازداشتند . چون رسول دررسيد ، جواب بفرستاد كه خراسان بشوريده 5 است و من به ضبط آن مشغولم ، چون ازين فارغ شوم سوى غزنين روم و بوعلى را بازفرستاده آيد .
و پسر بوعلى بو الحسن به رى افتاده بود نزديك فخر الدولة 6 و سخت نيكو مىداشتند و هر ماهى پنج هزار درم مشاهره 7 كرد ، بر هواى زنى يا غلامى به نشابور بازآمد و متوارى 8 شد . امير محمود جد فرمود در طلب وى ، بگرفتندش و سوى غزنين بردند و به قلعت گرديز بازداشتند ، نعوذ باللّه من الادبار 9 . و سيمجوريان بر - افتادند و كار سپاهسالارى امير محمود قرار گرفت و محتشم شد . و دل در غزنين بسته بود و هر كجا مردى يا زنى در صناعتى استاد يافتى ، اينجا مىفرستاد ، بو صالح تبّانى ، رحمه اللّه . كه نام و حال وى بياوردم يكى بود از ايشان . و اين قصّه به پايان آمد و از نوادر 10 و عجايب بسيار خالى نيست .
و اين امام بو صادق تبّانى ، حفظه اللّه و ابقاه 11 ، كه امروز به غزنى است - و خال وى بو صالح بود و حال او بازنمودم - به نشابور مىبود مشغول بعلم ، چون امير محمود ، رضى اللّه عنه ، با منوچهر 12 والى گرگان عهد و عقد استوار كرده و حرّهيى 13 را نامزد كرد تا آنجا برند ، خواجه على ميكائيل 14 چون بخواست رفت در سنهء اثنتين و أربعمائة 15 ، امير محمود ، رضى اللّه عنه ، او را گفت « مذهب راست
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 254
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٥٤