عامّهء شهر پيش بوعلى سيمجور رفتند و بآمدن وى شادى كردند و سلاح برداشتند و روى به جنگ آوردند و جنگ رخنه 1 آن بود ، و امير محمود نيك بكوشيد و چون روى ايستادن 2 نبود ، رخنه كردند آن باغ را و سوى هرات رفت 3 . و پدرش سواران برافگند و لشكر خواستن گرفت و بسيار مردم جمع شد از هندو و خلج 4 و از هر دستى . و بوعلى سيمجور به نشابور مقام كرد 5 و بفرمود تا بنام وى خطبه كردند ، و ما رؤى قطّ غالب اشبه بمغلوب منه 6 .
و اميران سبكتگين و محمود از هرات برفتند و والى سيستان را به پوشنگ 7 يله كردند و پسرش را با لشكرى تمام با خود بردند . و بوعلى چون خبر ايشان بشنيد از نشابور سوى طوس رفت تا جنگ آنجا كند و خصمان بدم رفتند 8 . و امير سبكتگين رسولى نزديك بوعلى فرستاد و پيغام داد كه « خاندان شما قديم است و اختيار نكنم كه در دست من ويران شود . نصيحت من بپذير و به صلح گراى تا ما بازگرديم بمرو و تو خليفهء پسرم محمودباشى به نشابور تا من به ميانه درآيم و شفاعت كنم 9 تا امير خراسان 10 دل بر شما خوش كند و كارها خوب شود و وحشت برخيزد . و من دانم كه ترا اين موافق نيايد ، امّا با خرد رجوع كن و شمار خويش نيكو برگير 11 تا بدانى كه راست مىگويم و نصيحت پدرانه مىكنم . و بدان بيقين كه مرا عجزى نيست و اين سخن از ضعف نمىگويم ، بدين لشكر بزرگ كه با من است ، هر كارى بتوان كرد به نيروى ايزد ، عزّ و جلّ ، و لكن صلاح 12 مىجويم و راه بغى 13 نمىپويم . » بوعلى را اين ناخوش نيامد ، كه آثار ادبار 14 مىديد ، و اين حديث با مقدّمان خود بگفت ، همه گفتند : اين چه حديث است 15 ؟ جنگ بايد كرد . بو الحسين 16 پسر كثير پدر خواجه ابو القاسم سخت خواهان بود اين صلح را و بسيار نصيحت كرد ، و سود نداشت با قضاى آمده ، كه نعوذ باللّه 17 ، چون ادبار آمد ، همه تدبيرها خطا شود . و شاعر گفته است ، شعر :
و اذا اراد اللّه رحلة نعمة * عن دار قوم أخطئوا التّدبيرا 18
و شبگير 19 روز يكشنبه ده روز مانده از جمادى الاخرى سنهء خمس و ثمانين و