بوده است ، اين بخشايش و ترحّم كردن بس نيكوست ، خاصّه بر اين بىزبانان كه از ايشان رنجى نباشد چون گربه و مانند وى ، كه چنان خواندم در اخبار موسى ، عليه السّلام ، كه بدان وقت كه شبانى مىكرد يك شب گوسپندان را سوى حظيره 1 مىراند ، وقت نماز بود و شبى تاريك و باران به نيرو آمدى ؛ چون نزديك حظيره رسيد برهيى بگريخت ، موسى ، عليه السّلام ، تنگدل شد و بر اثر وى بدويد بر آن جمله كه چون دريابد ، چوبش بزند . چون بگرفتش ، دلش بر وى بسوخت و بر كنار نهاد وى را و دست بر سر وى فرودآورد و گفت « اى بيچارهء درويش 2 ، در پس بيمى نه ، و در پيش اميدى نه ، چرا گريختى و مادر را يله كردى ؟ هرچند كه در ازل 3 رفته بود 4 كه وى پيغمبرى خواهد بود ، بدين ترحّم كه بكرد ، نبوّت بر وى مستحكمتر شد .
اين دو خواب نادر و اين حكايت بازنمودم تا دانسته آيد و مقرّر گردد كه اين دولت در اين خاندان بزرگ بخواهد ماند روزگار دراز ، پس برفتم بسر قصّهيى كه آغاز كرده بودم تا تمام گفته آيد .
بقية قصّة التّبانية
امير سبكتگين مدتى به نشابور ببود تا كار امير محمود راست شد . پس سوى هرات بازگشت . و بوعلى سيمجور مىخواست كه از گرگان سوى پارس و كرمان رود و ولايت بگيرد كه هواى گرگان بد بود ، ترسيد كه وى را آن رسد كه تاش 5 را رسيد كه آنجا گذشته شد . و دل از خراسان و نشابور مىبرنتوانست داشت و خود كرده را درمان نيست ، و در امثال گفتهاند : يداك أوكتا و فوك نفخ 6 . چون شنيد كه امير سبكتگين سوى هرات رفت و با امير محمود اندك مايه مرد است طمع افتادش كه باز نشابور بگيرد ، غرّهء ماه ربيع الاوّل سنهء خمس و ثمانين و ثلاثمائه از گرگان رفت 7 ، برادرانش و فائق الخاصّة با وى و لشكر قوى آراسته . چون خبر او بامير محمود رسيد از شهر برفت و بباغ عمرو ليث 8 فرودآمد ، يك فرسنگى شهر ، و بو نصر محمود حاجب - جدّ خواجه بو نصر نوكى كه رئيس غزنين 9 است ، از سوى مادر - به دو 10 پيوست ، و