تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
آوردند . هارون گفت : منادى 1 ما شنيده بودى ، اين خطا چرا كردى ؟ گفت : شنوده بودم و لكن برمكيان را بر من دستى 2 است كه كسى چنان نشنوده است ، خواستم كه پوشيده 3 حقّى گزارم و گزاردم و خطائى رفت كه فرمان خداوند نگاه نداشتم . و اگر ايشان بر آن حال مىشايند 4 ، هرچه به من رسد ، روا دارم . هارون قصّه خواست ؛ مرد بگفت ؛ هارون بگريست و مرد را عفو كرد . و اين قصّه‌هاى دراز از نوادرى 5 و نكته‌يى و عبرتى خالى نباشد . چنان خواندم در اخبار خلفا كه يكى از دبيران مىگويد كه بو الوزير 6 ديوان صدقات و نفقات 7 به من داد ؛ در روزگار هارون الرّشيد 8 يك روز ، پس از برافتادن آل برمك ، جريدهء 9 كهن‌تر مىبازنگريستم در ورقى ديدم نبشته : بفرمان امير المؤمنين 10 نزديك امير ابو الفضل جعفر بن يحيى البرمكى ، ادام اللّه لامعه 11 ، برده آمد از زر چندين و از فرش چندين و كسوت 12 و طيب 13 و اصناف نعمت چندين وز جواهر چندين ، و مبلغش سى بار هزار هزار درم 14 . پس به ورقى ديگر رسيدم ، نبشته بود كه اندرين روز اطلاق كردند 15 بهاى بوريا 16 و نفط 17 تا تن جعفر يحيى برمكى را سوخته آيد به بازار ، چهار درم 18 و چهار دانگ و نيم ، سبحان اللّه الّذي لا يموت ابدا 19 ! و من كه بو الفضلم كتاب بسيار فرونگريسته‌ام خاصّه اخبار و از آن التقاطها كرده 20 ، در ميانهء اين تاريخ چنين سخنها از براى آن آرم تا خفتگان و به دنيا فريفته‌شدگان 21 بيدار شوند و هركس آن كند كه امروز و فردا 22 او را سود دارد ، و اللّه الموفّق لما يرضى بمنّه و سعة رحمته 23 . و ابن بقية 24 الوزير را هم بر دار كردند در آن روزگار كه عضد الدّولة فنّا خسرو 25 بغداد بگرفت و پسر عمّش بختيار كشته شد - كه وى را عزّ الدّولة مىگفتند - در جنگ كه ميان ايشان رفت . و آن قصّه دراز است و در اخبار آل بويه بيامده در كتاب تاجى 26 كه بو اسحاق دبير ساخته است . و اين پسر بقية الوزير جبّارى بود از جبابره 27 ، مردى فاضل و بانعمت و آلت و عدّت و حشمت بسيار اما متهوّر . و هم خليفه ، الطّائع للّه 28 را وزيرى مىكرد و هم بختيار را ، و در منازعتى كه مىرفت ميان بختيار و عضد الدولة