تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
و سخت عجب است كار گروهى از فرزندان آدم ، عليه السّلام كه يكديگر را بر خيره 1 مىكشند و مىخورند از بهر حطام عاريت 2 را و آنگاه خود مىگذارند و مىروند تنها به زير زمين با و بال 3 بسيار ، و درين چه فايده است يا كدام خردمند اين اختيار كند ؟ و لكن چه كنند كه 4 چنان نروند كه با قضا مغالبت 5 نرود - و دخترى از آن قدر خان بنام امير محمد عقد نكاح كردند كه امير محمود ، رضى اللّه عنه ، در آن روزگار اختيار چنان مىكرد كه جانبها بهر چيزى محمّد را استوار كند ، و چه دانست كه در پردهء غيب چيست ؟ پس چون امير محمّد در بند افتاد و ممكن نگشت آن دختر آوردن ، و عقد نكاح تازه بايست كرد بنام امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، خلوتى كرد روز دوشنبه سوم ماه ربيع الاوّل اين سال با وزير خواجه احمد و استادم بو نصر و درين معنى رأى زدند تا قرار گرفت كه دو رسول با نامه فرستاده آيد يكى از جمله ندماء و يكى از جملهء قضاة ، عهد و عقد را ، و اتّفاق بر خواجه بو القاسم حصيرى كه امروز بر جاى است ، و بر جاى باد و بر بو طاهر تبّانى كه از اكابر 6 تبانيان 7 بود و يگانه در فضل و علم و ورع 8 و خويشتن‌دارى و با اين همه قدّى و ديدارى 9 داشت سخت نيكو و خطّ و قلمش 10 همچون رويش 11 - و كم خطّ در خراسان ديدم به نيكوئى خطّ او ، و آن جوانمرد سه سال در ديار ترك ماند و بازآمد بر مراد ، چون به پروان 12 رسيد ، گذشته شد 13 ، و بيارم اين قصّه را بجاى خويش و استادم نامه و دو مشافهه 14 نبشت درين باب سخت نادر و بشد 15 آن نسخت ، ناچار نسخت كردم آن را كه پيچيده‌كارى 16 است تا ديده آيد . و نخست قصّه‌يى از آن تبانيان برانم كه تعلّق دارد به چند نكتهء پادشاهان و پس از آن نسختها نبشته آيد ، كه در هر فصل از چنين فصول بسيار نوادر و عجايب حاصل شود و من كار خويش مىكنم و اين ابرام 17 مىدهم ، مگر معذور دارند .

قصّة التّبّانية

تبّانيان را نام و ايّام از امام ابو العبّاس تبّانى ، رضى اللّه عنه ، برخيزد ، و وى جدّ خواجه امام بو صادق تبّانى است ، ادام اللّه سلامته 18 ، كه امروز عمرى به سزا 19 يافته