عبد اللّه همهشب نماز كرد و قران خواند ، وقت سحر غسل كرد و نماز بامداد به جماعت بگزارد و سورهء نون و القلم 1 و سورهء هل اتى على الانسان 2 در دو ركعت بخواند و زره بپوشيد و سلاح ببست - و در عرب هيچكس جنگ پياده چون وى نكرده است - و در رفت و مادر را در كنار گرفت و بدرود كرد ، و مادرش زره بر وى راست مىكرد 3 و بغلگاه 4 مىدوخت و مىگفت « دندان افشار با اين فاسقان 5 تا بهشت يا بى » ، چنان كه گفتى او را بپالوده خوردن مىفرستد ، و البتّه جزعى نكرد ، چنان كه زنان كنند . و عبد اللّه بيرون آمد ، لشكر خويش را بيافت پراگنده 6 و برگشته و وى را فرودگذاشته 7 ، مگر قومى كه از اهل و خويش او بودند كه با وى ثبات خواستند كرد 8 ، در جوشن و زره و مغفر و سلاح غرق بودند ، آواز داد كه رويها به من نماييد ، همگان رويها بوى نمودند ، عبد اللّه اين بيت بگفت ، شعر :
انّى اذا اعرف يومى اصبر * اذ بعضهم يعرف ثمّ ينكر
9 چون به جنگ جاى 10 رسيدند ، بايستادند - روز سهشنبه بود هفدهم جمادى الاولى سنهء ثلث و سبعين من الهجرة 11 - و حجّاج يوسف از آن روى درآمد با لشكر بسيار ، و ايشان را مرتّب كرد ، اهل حمص 12 را برابر در كعبه بداشت و مردم دمشق را برابر در بنو شيبه 13 و مردم اردن 14 را برابر در صفا 15 و مروه 16 و مردم فلسطين را برابر در بنو جمح و مردم قنّسرين 17 را برابر در بنو سهم . و حجّاج و طارق بن عمرو با معظم لشكر بر مروه بايستاد و علم بزرگ 18 آنجا بداشتند .
عبد اللّه زبير چون ديد لشكرى بىاندازه از هر جانبى روى به دو نهادند ، روى بقوم خويش كرد و گفت : يا آل الزّبير ، لو طبتم لى نفسا عن انفسكم كنّا اهل بيت من العرب اصطلمنا ( فى اللّه ) عن آخرنا و ما صحبنا عارا . امّا بعد يا آل الزّبير فلا يرعكم وقع السّيوف فانّى لم احضر موطنا قطّ الّا ارتثثت فيه بين القتلى و ما اجد من دواء جراحها أشدّ ممّا اجد من الم وقعها ، صونوا سيوفكم كما تصونون وجوهكم ، لا اعلم امرأ منكم كسر سيفه و استبقى نفسه ، فانّ الرّجل اذا ذهب سلاحه فهو كالمرأة اعزل .
غضّوا ابصاركم عن البارقة و ليشغل كلّ امرئ قرنه و لا يلهينّكم السّؤال عنّى و لا يقولنّ