چه مىكند ؟ گفتار و صبورى وى بازنمودند . گفت : « سبحان اللّه العظيم 1 ! اگر عايشه ، امّالمؤمنين 2 و اين خواهر دو مرد بودندى ، هرگز اين خلافت به بنى اميّه نرسيدى ، اين است جگر 3 و صبر ، حيلت بايد كرد تا مگر وى را بر پسرش بتوانيد گذرانيد تا خود چه گويد » پس گروهى زنان را برين كار بگماشتند و ايشان درايستادند 4 و حيلت ساختند تا اسماء را بر آن جانب بردند . چون دار بديد ، بجاى آورد كه پسرش است ، روى بزنى كرد از شريفترين زنان و گفت : گاه آن نيامد كه اين سوار را ازين اسب 5 فرودآورند ؟ » و برين نيفزود و برفت ، و اين خبر بحجّاج بردند ، بشگفت بماند و فرمود تا عبد اللّه را فروگرفتند و دفن كردند .
و اين قصّه هرچند دراز است ، درو فايدههاست ، و ديگر دو حال را 6 بياوردم كه تا مقرّر گردد كه حسنك را در جهان ياران 7 بودند بزرگتر از وى ؛ اگر بوى چيزى رسيد كه بديشان رسيده بود ، بس شگفت داشته نيايد 8 . و ديگر اگر مادرش جزع نكرد و چنان سخن بگفت ، طاعنى 9 نگويد كه اين نتواند بود ، كه ميان مردان و زنان تفاوت بسيار است ، و ربّك يخلق ما يشاء و يختار 10 .
و هارون الرّشيد جعفر را ، پسر يحيى برمك 11 ، چون فرموده بود تا بكشند ، مثال داد تا به چهار پاره كردند و به چهار دار كشيدند ، و آن قصّه سخت معروف است ، و نياوردم كه سخن سخت دراز مىكشد 12 و خوانندگان را ملالت افزايد و تاريخ را فراموش كنند و بو الفضل را بودى 13 كه چيزهاى ناشايست 14 گفتندى ، و هارون پوشيده كسان گماشته بود كه تا هركس زير دار جعفر گشتى و تأذّيى 15 و توجّعى 16 نمودى و ترحّمى 17 ، بگرفتندى و نزديك وى آوردندى و عقوبت كردندى . و چون روزگارى برآمد ، هارون پشيمان شد از برانداختن برمكيان . مردى بصرى 18 يك روز مىگذشت ، چشمش بر دارى از دارهاى جعفر افتاد ، با خويشتن گفت :
اما و اللّه لو لا خوف واش * و عين للخليفة لا تنام
لطفنا حول جذعك و استلمنا * كما للنّاس بالحجر استلام 19
در ساعت 20 اين خبر و ابيات به گوش هارون رسانيدند و مرد را گرفته پيش وى