احد اين عبد اللّه بن الزّبير الا من كان سائلا عنّى ، فانّى فى الرّعيل الاوّل 1 . ثمّ قال ، شعر :
ابى لابن سلمى انّه غير خالد * ملاقى المنايا اىّ صرف تيمّما
فلست بمبتاع الحياة بسبّة * و لا مرتق من خشية الموت سلّما 2
پس گفت « بسم اللّه 3 ، هان اى آزادمردان ، حمله بريد » و درآمد چون شيرى دمان 4 بر هر جانب . و هيچ جانبى نبود كه وى بيرون آمد با كم از ده تن كه نه از پيش وى دررميدند ، چنان كه روبهان از پيش شيران گريزند . و جان را مىزدند 5 ، و جنگ سخت شد و دشمنان بسيار بودند . عبد اللّه نيرو كرد تا جملهء مردم برابر درها را پيش حجّاج افكند و نزديك بود كه هزيمت شدند 6 ، حجّاج فرمود تا علم پيشتر بردند و مردم آسوده 7 و مبارزان نامدار از قلب بيرون شدند و با يكديگر درآويختند 8 . درين آويختن عبد اللّه زبير را سنگى سخت بر روى آمد و خون بر روى فرودويد ، آواز داد و گفت :
فلسنا على الاعقاب تدمى كلومنا * و لكن على اقدامنا تقطر الدّما 9
و سنگى ديگر آمد قويتر 10 بر سينهاش كه دستهايش از آن بلرزيد ، يكى از موالى 11 عبد اللّه خون ديد ، بانگ كرد كه « امير المؤمنين 12 را بكشتند . » و دشمنان وى را نمىشناختند ، كه روى پوشيده داشت ، چون از مولى بشنيدند و بجاى آوردند 13 كه او عبد اللّه است ، بسيار مردم به دو شتافت 14 و بكشتندش ، رضى اللّه عنه ، و سرش بر داشتند و پيش حجّاج بردند . او سجده كرد . و بانگ برآمد كه عبد اللّه زبير را بكشتند ، زبيريان صبر كردند 15 تا همه كشته شدند ، و فتنه بياراميد . و حجّاج در مكه آمد و بفرمود تا آن ركن را كه به سنگ منجنيق ويران كرده بودند ، نيكو كنند 16 و عمارتهاى ديگر كنند 17 . و سر عبد اللّه زبير ، رضى اللّه عنهما ، را به نزديك عبد الملك مروان فرستاد و فرمود تا جثّهء 18 او را بر دار كردند . خبر كشتن به مادرش آوردند ، هيچ جزعى نكرد و گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون 19 ، اگر پسرم نه چنين كردى ، نه پسر زبير و نبسهء 20 بو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنهما ، بودى . و مدّتى برآمد ، حجّاج پرسيد كه اين عجوزه 21