تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
به خلافت بنشست به مكّه ، و حجاز و عراق او را صافى شد و مصعب برادرش به خليفتى 1 وى بصره و كوفه و سواد 2 بگرفت ، عبد الملك مروان 3 با لشكر بسيار از شام قصد مصعب كرد كه مردم و آلت و عدّت 4 او داشت ، و ميان ايشان جنگى بزرگ افتاد و مصعب كشته شد ، عبد الملك سوى شام بازگشت و حجّاج يوسف 5 را با لشكرى انبوه و ساخته به مكّه فرستاد ، چنان كه آن اقاصيص 6 بشرح در تواريخ مذكور است . حجّاج با لشكر بيامد و با عبد اللّه جنگ پيوست ، و مكّه حصار شد و عبد اللّه مسجد مكّه را حصار گرفت 7 و جنگ سخت شد ، و منجنيق 8 سوى خانه 9 روان شد و سنگ مىانداختند تا يك ركن 10 را فرودآوردند . و عبد اللّه چون كارش سخت تنگ شد ، از جنگ بايستاد . و حجّاج پيغام فرستاد سوى او كه از تو تا گرفتار شدن يك‌دو روز مانده است ، و دانم كه بر امانى كه من دهم ، بيرون نيايى ، بر حكم عبد الملك بيرون آى تا ترا بشام فرستم بىبند ، عزيزا مكرّما ، آنگاه او داند كه چه بايد كرد ، تا در حرم بيش 11 ويرانى نيفتد و خونها ريخته نشود . عبد اللّه گفت : تا درين بينديشم . آن شب با قوم خويش كه مانده بودند رأى زد . بيشتر اشارت آن 12 كردند كه بيرون بايد رفت تا فتنه بنشيند و المى به تو نرسد . وى نزديك مادر آمد ، اسماء 13 - و دختر ابو بكر الصّدّيق 14 بود ، رضى اللّه عنه - ، و همه حالها با وى بگفت . اسماء زمانى انديشيد . پس گفت « اى فرزند ، اين خروج 15 كه تو بر بنى اميّه كردى دين را 16 بود يا دنيا را ؟ گفت : به خداى كه از بهر دين را 17 بود ، و دليل آنكه نگرفتم يك درم از دنيا ، و اين ترا معلوم است . گفت : پس صبر كن بر مرگ و كشتن و مثله 18 كردن ، چنان كه برادرت مصعب كرد ، كه پدرت زبير عوّام 19 بوده است و جدّت از سوى من بو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه . و نگاه كن كه حسين على 20 ، رضى اللّه عنهما 21 ، چه كرد . او كريم بود و بر حكم پسر زياد ، عبيد اللّه 22 تن در نداد . » گفت : اى مادر ، من هم برينم 23 كه تو مىگويى ، اما رأى و دل 24 تو خواستم كه بدانم درين كار . اكنون بدانستم و مرگ با شهادت 25 پيش من خوش گشت . امّا مىانديشم كه چون كشته شوم ، مثله كنند . مادرش گفت : چون گوسپند را بكشند از مثله كردن و پوست بازكردن 26 دردش نيايد .