تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
من بود و از مختصّان 1 بو سهل ، كه يك روز شراب مىخورد و با وى بودم ، مجلسى نيكو آراسته 2 و غلامان بسيار ايستاده و مطربان همه خوش آواز . در آن ميان فرموده بود تا سر حسنك پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقى با مكبّه 3 . پس گفت : نوباوه 4 آورده‌اند ، از آن بخوريم 5 . همگان گفتند : خوريم . گفت : بياريد . آن طبق بياوردند و ازو مكبّه برداشتند . چون سر حسنك را بديديم همگان متحيّر شديم و من از حال بشدم . و بو سهل بخنديد ، و باتّفاق 6 شراب در دست داشت ، ببوستان ريخت 7 ، و سر باز بردند . و من در خلوت ديگر روز او را بسيار ملامت كردم ، گفت : « اى بو الحسن ، تو مردى مرغ دلى 8 ، سر دشمنان چنين بايد . » و اين حديث فاش 9 شد و همگان او را بسيار ملامت كردند بدين حديث و لعنت كردند . و آن روز كه حسنك را بر دار كردند ، استادم بو نصر روزه بنگشاد 10 و سخت غمناك و انديشه‌مند بود ، چنان كه به هيچ‌وقت او را چنان نديده بودم ، و مىگفت : چه اميد ماند ؟ و خواجه احمد حسن هم برين حال بود و بديوان ننشست . و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند ، چنان كه پايهايش همه فروتراشيد 11 و خشك شد ، چنان كه اثرى نماند تا بدستور 12 فروگرفتند و دفن كردند ، چنان كه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست . و مادر حسنك زنى بود سخت جگرآور 13 ، چنان شنودم كه دو سه ماه ازو اين حديث نهان داشتند ، چون بشنيد ، جزعى 14 نكرد ، چنان كه زنان كنند ، بلكه بگريست به درد ، چنان كه حاضران از درد وى خون گريستند ، پس گفت : بزرگا مردا كه اين پسرم بود 15 ! كه پادشاهى چون محمود اين جهان به دو داد و پادشاهى چون مسعود آن جهان . و ماتم پسر سخت نيكو بداشت ، و هر خردمند كه اين بشنيد ، بپسنديد . و جاى آن بود . و يكى از شعراى نشابور اين مرثيه 16 بگفت اندر مرگ وى و بدين جاى ياد كرده شد :
ببريد سرش را كه سران را سر 17 بود * آرايش دهر و ملك را افسر بود
گر قرمطى و جهود و گر كافر بود * از تخت بدار برشدن منكر 18 بود
و بوده است در جهان مانند اين ، كه چون عبد اللّه زبير ، رضى اللّه عنهما 19 ،
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 236 | محمد بن حسين البيهقي