مرد را كه مىبكشيد 1 [ به دو 2 ] بدار بريد ؟ » و خواست كه شورى بزرگ بپاى شود 3 ، سواران سوى عامّه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوى دار بردند و به جايگاه رسانيدند ، بر مركبى 4 كه هرگز ننشسته بود ، بنشاندند و جلّادش 5 استوار ببست و رسنها فرودآورد . و آواز دادند كه سنگ دهيد 6 ، هيچكس دست به سنگ نمىكرد و همه زارزار مىگريستند خاصّه نشابوريان . پس مشتى رند 7 را سيم دادند كه سنگ زنند ، و مرد خود 8 مرده بود كه جلّادش رسن به گلو افكنده بود و خبه 9 كرده . اين است حسنك و روزگارش . و گفتارش ، رحمة اللّه عليه ، اين بود كه گفتى مرا دعاى نشابوريان 10 بسازد و 11 نساخت . و اگر زمين و آب مسلمانان به غصب بستد نه زمين ماند و نه آب ، و چندان غلام و ضياع 12 و اسباب و زر و سيم و نعمت هيچ سود نداشت . او رفت و اين قوم 13 كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند ، رحمة اللّه عليهم . و اين افسانهيى 14 است با بسيار عبرت . و اين همه اسباب منازعت و مكاوحت 15 از بهر حطام 16 دنيا بيك سوى نهادند 17 . احمق مردا كه دل درين جهان بندد ! كه نعمتى بدهد و زشت بازستاند 18 .
لعمرك ما الدّنيا بدار اقامة * اذا زال عن عين البصير غطاؤها
و كيف بقاء النّاس فيها و انّما * ينال باسباب الفناء بقاؤها 19
رودكى گويد :
به سراى سپنج 20 مهمان را * دل نهادن هميشگى 21 نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت * گرچه اكنونت خواب بر ديباست 22
با كسان 23 بودنت چه سود كند ؟ * كه بگور اندرون شدن تنهاست
يار تو 24 زير خاك مور و مگس * بدل آنكه گيسوت پيراست 25
آنكه زلفين 26 و گيسوت پيراست * گرچه دينار يا درمش بهاست
چون ترا ديد زردگونه شده * سرد گردد دلش نه نابيناست 27
چون ازين فارغ شدند ، بو سهل و قوم از پاى دار بازگشتند و حسنك تنها ماند ، چنان كه تنها آمده بود از شكم مادر . و پس از آن شنيدم از بو الحسن حربلى كه دوست