تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
برنشست و آمد تا نزديك دار و بر بالايى 1 بايستاد . و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنك را بيارند ؛ چون از كران بازار عاشقان درآوردند 2 و ميان شارستان رسيد ، ميكائيل بدانجا اسب بداشته بود ، پذيرهء 3 وى آمد ، وى را مؤاجر 4 خواند و دشنامهاى زشت داد . حسنك در وى ننگريست و هيچ جواب نداد ، عامّهء مردم او را لعنت كردند بدين حركت ناشيرين 5 كه كرد و از آن زشتها كه بر زبان راند ، و خواصّ مردم خود نتوان گفت كه اين ميكائيل 6 را چه گويند . و پس از حسنك اين ميكائيل كه خواهر اياز 7 را بزنى كرده بود بسيار بلاها ديد و محنتها كشيد ، و امروز بر جاى 8 است و به عبادت و قران خواندن مشغول شده است ؛ چون دوستى زشت كند ، چه چاره از بازگفتن 9 ؟ و حسنك را بپاى دار آوردند ، نعوذ باللّه من قضاء السّوء 10 ، و دو پيك را ايستانيده بودند كه 11 از بغداد آمده‌اند . و قرآن‌خوانان قرآن مىخواندند 12 . حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش . وى دست اندر زير كرد 13 و از اربند 14 استوار كرد و پايچه‌هاى 15 ازار را ببست و جبّه و پيراهن بكشيد 16 و دور انداخت با دستار ، و برهنه با ازار بايستاد و دستها درهم زده 17 ، تنى چون سيم سفيد و رويى چون صدهزار نگار 18 . و همه خلق به درد مىگريستند . خودى 19 ، روى پوش 20 ، آهنى بياوردند عمدا 21 تنگ ، چنان كه روى و سرش را نپوشيدى ، و آواز دادند كه سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را ببغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه . و حسنك را همچنان مىداشتند ، و او لب مىجنبانيد و چيزى مىخواند ، تا خودى فراخ‌تر آوردند . و درين ميان احمد جامه‌دار بيامد سوار و روى بحسنك كرد و پيغامى گفت كه خداوند سلطان مىگويد : « اين آرزوى تست كه خواسته بودى و گفته كه « چون تو پادشاه شوى ، ما را بر دار كن . » ما بر تو رحمت خواستيم كرد 22 ، اما امير المؤمنين نبشته است كه تو قرمطى شده‌اى ، و بفرمان او بر دار مىكنند . » حسنك البتّه هيچ پاسخ نداد . پس از آن خود فراخ‌تر كه آورده بودند ، سر و روى او را بدان بپوشانيدند . پس آواز دادند او را كه به دو 23 . دم نزد و از ايشان نينديشيد . هركس گفتند « شرم نداريد ،