تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
خطا كرده‌ام و مستوجب 1 هر عقوبت هستم كه خداوند فرمايد 2 و لكن خداوند كريم مرا فرونگذارد 3 ، و دل از جان برداشته‌ام ، از عيال و فرزندان انديشه بايد داشت ، و خواجه مرا بحل كند 4 » و بگريست . حاضران را بر وى رحمت آمد . و خواجه آب در چشم آورد 5 و گفت « از من بحلى و چنين نوميد نبايد بود كه بهبود ممكن باشد و من انديشيدم و پذيرفتم از خداى 6 ، عزّ و جلّ ، اگر قضائى است بر سر وى ، قوم او را تيمار 7 دارم . » پس حسنك برخاست و خواجه و قوم برخاستند . و چون همه بازگشتند و برفتند ، خواجه بو سهل را بسيار ملامت كرد ، و وى خواجه را بسيار عذر خواست و گفت با صفراى 8 خويش برنيامدم . و اين مجلس 9 را حاكم لشكر و فقيه نبيه بامير رسانيدند ، و امير بو سهل را بخواند و نيك بماليد 10 كه گرفتم كه بر خون اين مرد تشنه‌اى ، وزير ما را حرمت و حشمت بايستى داشت 11 . بو سهل گفت « از آن ناخويشتن‌شناسى كه وى با خداوند در هرات كرد در روزگار امير محمود ياد كردم ، خويش را نگاه نتوانستم داشت ، و بيش 12 چنين سهو نيفتد . » و از خواجه عميد عبد الرّزاق 13 ، شنودم كه اين شب كه ديگر روز آن حسنك را بر دار مىكردند ، بو سهل نزديك پدرم آمد نماز خفتن . پدرم گفت : چرا آمده‌اى ؟ گفت : نخواهم رفت تا آنگاه كه خداوند بخسبد كه نبايد رقعتى 14 نويسد بسلطان در باب حسنك به شفاعت . پدرم گفت : « بنوشتمى 15 ، اما شما تباه كرده‌ايد 16 . و سخت ناخوب است » و به جايگاه خواب رفت . و آن روز و آن شب تدبير بر دار كردن حسنك در پيش گرفتند . و دو مرد پيك 17 راست كردند 18 با جامهء پيكان كه 19 از بغداد آمده‌اند و نامهء خليفه آورده كه حسنك قرمطى را بر دار بايد كرد و به سنگ ببايد كشت تا بار ديگر بر رغم 20 خلفا هيچ‌كس خلعت مصرى نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد . چون كارها ساخته آمد ، ديگر روز چهارشنبه دو روز مانده از صفر ، امير مسعود برنشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه ، با نديمان و خاصّگان و مطربان ، و در شهر خليفهء شهر 21 را فرمود دارى زدن بر كران مصلّاى بلخ 22 ، فرود شارستان 23 . و خلق روى آنجا نهاده بودند ؛ بو سهل
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 233 | محمد بن حسين البيهقي