كرد و گفت : خواجه چون مىباشد و روزگار چگونه مىگذارد ؟ گفت : جاى شكر است .
خواجه گفت : دل شكسته نبايد داشت كه چنين حالها مردان را 1 پيش آيد ، - فرمانبردارى بايد نمود به هرچه خداوند فرمايد ، كه تا جان در تن است ، اميد صدهزار راحت است و فرج است . بو سهل را طاقت برسيد 2 ، گفت : خداوند را كرا كند 3 كه با چنين سگ قرمطى كه بردار خواهند كرد بفرمان امير المؤمنين چنين گفتن ؟ خواجه بخشم در بو سهل نگريست . حسنك گفت « سگ ندانم كه بوده است ، خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانيان دانند . جهان خوردم و كارها راندم و عاقبت كار آدمى مرگ است ، اگر امروز اجل رسيده است ، كس باز نتواند داشت كه بر دار كشند يا جز دار كه بزرگتر از حسين على نيم 4 . اين خواجه كه مرا اين مىگويد ، مرا شعر گفته است و بر در سراى من ايستاده است . امّا حديث قرمطى ، به ازين بايد ، كه او را بازداشتند بدين تهمت نه مرا ، و اين معروف است ، من چنين چيزها ندانم . » بو سهل را صفرا بجنبيد 5 و بانگ برداشت و فرا 6 دشنام خواست شد 7 ، خواجه بانگ بر او زد و گفت : اين مجلس سلطان را كه 8 اينجا نشستهايم هيچ حرمت نيست ؟ ما كارى را 9 گرد شدهايم ، چون ازين فارغ شويم ، اين مرد پنج و شش ماه است تا در دست شماست ، هر چه خواهى بكن . بو سهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت .
و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضياع 10 حسنك را بجمله از جهت سلطان ، و يكيك ضياع را نام بر وى خواندند و وى اقرار كرد بفروختن آن بطوع 11 و رغبت ، و آن سيم كه معين كرده بودند ، بستد ، و آن كسان گواهى نبشتند ، و حاكم 12 سجل كرد 13 در مجلس 14 و ديگر قضاة نيز ، على الرّسم فى امثالها 15 . چون ازين فارغ شدند ، حسنك را گفتند : باز بايد گشت . و وى روى به خواجه كرد و گفت « زندگانى خواجهء بزرگ دراز باد ، به روزگار سلطان محمود بفرمان وى در باب خواجه ژاژ مىخاييدم 16 كه همه خطا بود ، از فرمانبردارى چه چاره ، به ستم 17 وزارت مرا دادند و نه جاى من بود ؛ بباب خواجه هيچ قصدى نكردم و كسان خواجه را نواخته داشتم 18 » پس گفت : « من
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٣٢