تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
آنجا خواهند آورد با قضاة و مزكّيان 1 تا آنچه خريده آمده است ، جمله بنام ما قباله 2 نبشته شود و گواه گيرد بر خويشتن . خواجه گفت : چنين كنم . و به طارم رفت و جملهء خواجه شماران 3 و اعيان و صاحب ديوان رسالت و خواجه بو القاسم كثير 4 - هر چند معزول بود - و بو سهل زوزنى و بو سهل حمدوى 5 آنجا آمدند . و امير دانشمند نبيه 6 و حاكم لشكر 7 را ، نصر خلف 8 آنجا فرستاد . و قضاة بلخ و اشراف و علما و فقها و معدّلان و مزكّيان ، كسانى كه نامدار و فراروى 9 بودند ، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته . چون اين كوكبه 10 راست شد - من كه بو الفضلم و قومى 11 بيرون طارم بدكّانها بوديم نشسته در انتظار حسنك - يك ساعت بود 12 ، حسنك پيدا آمد بىبند ، جبّه‌اى داشت حبرى رنگ 13 با سياه مىزد 14 ، خلق گونه 15 ، درّاعه 16 و ردائى سخت پاكيزه 17 و دستارى 18 نشابورى ماليده 19 و موزهء ميكائيلى نو 20 در پاى و موى سر ماليده 21 زير دستار پوشيده كرده 22 اندك مايه پيدا مىبود ، و والى حرس 23 باوى و على رايض و بسيار پياده از هر دستى 24 . وى را به طارم بردند و تا نزديك نماز پيشين بماند ، پس بيرون آوردند و بحرس بازبردند و بر اثر وى قضاة و فقها بيرون آمدند ، اين مقدار شنودم كه دو تن با يكديگر مىگفتند كه « خواجه بو سهل را برين كه آورد 25 ؟ كه آب خويش 26 ببرد . » بر اثر 27 خواجه احمد بيرون آمد با اعيان و به خانهء خود بازشد . و نصر خلف دوست من بود ، از وى پرسيدم كه چه رفت ؟ گفت كه چون حسنك بيامد ، خواجه برپاىخاست ، چون او اين مكرمت 28 بكرد ، همه اگر خواستند يا نه 29 برپاىخاستند . بو سهل زوزنى بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام 30 و بر خويشتن مىژكيد 31 . خواجه احمد او را گفت « در همه كارها ناتمامى . » وى نيك از جاى بشد . و خواجه امير حسنك را هر چند خواست كه پيش وى نشيند ، نگذاشت و بر دست راست من نشست . و [ بر ] دست راست ، خواجه ابو القاسم كثير و بو نصر مشكان را بنشاند - هر چند بو القاسم كثير معزول بود ، امّا حرمتش سخت بزرگ بود - و بو سهل بر دست چپ خواجه ، ازين نيز سخت بتابيد 32 . و خواجهء بزرگ روى بحسنك
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 231 | محمد بن حسين البيهقي