تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
رفت . گفت : امير پرسيد مرا از حديث حسنك ، پس از آن از حديث خليفه ، و گفت چه گويى در دين و اعتقاد اين مرد و خلعت ستدن از مصريان 1 ؟ من در ايستادم 2 و رفتن به حج تا آنگاه كه از مدينه بوادى القرى 3 بازگشت بر راه شام ، و خلعت مصرى بگرفت ، و ضرورت ستدن و از موصل 4 راه گردانيدن 5 و ببغداد بازنشدن 6 ، و خليفه را بدل آمدن كه مگر 7 امير محمود فرموده است ، همه به تمامى شرح كردم . امير گفت : پس از حسنك درين باب چه گناه بوده است كه اگر [ به ] راه باديه 8 آمدى ، در خون آن همه خلق شدى 9 ؟ گفتم « چنين بود و لكن خليفه را چندگونه صورت كردند 10 تا نيك آزار گرفت 11 و از جاى بشد و حسنك را قرمطى خواند . و درين معنى مكاتبات و آمد و شد بوده است . امير ماضى چنان كه لجوجى 12 و ضجرت 13 وى بود ، يك روز گفت : « بدين خليفهء خرف 14 شده ببايد نبشت كه من از بهر قدر عبّاسيان انگشت در كرده‌ام در همه جهان و قرمطى مىجويم و آنچه يافته آيد و درست گردد 15 ، بر دار مىكشند و اگر مرا درست شدى كه حسنك قرمطى است ، خبر بامير المؤمنين رسيدى 16 كه در باب وى چه رفتى . وى را من پرورده‌ام 17 و با فرزندان و برادران من برابر است ، و اگر وى قرمطى است من هم قرمطى باشم . » هر چند آن سخن پادشاهانه بود 18 ، بديوان آمدم و چنان نبشتم نبشته‌يى كه بندگان به خداوندان 19 نويسند . و آخر پس از آمد و شد بسيار قرار بر آن گرفت كه آن خلعت كه حسنك استده بود و آن طرايف 20 كه نزديك امير محمود فرستاده بودند آن مصريان 21 ، با رسول ببغداد فرستد تا بسوزند . و چون رسول بازآمد 22 ، امير پرسيد كه « آن خلعت و طرايف بكدام موضع سوختند ؟ » كه امير را نيك درد آمده بود 23 كه حسنك را قرمطى خوانده بود خليفه . و با آن همه 24 وحشت و تعصّب 25 خليفه زيادت مىگشت اندر نهان نه آشكارا ، تا امير محمود فرمان يافت 26 . بنده آنچه رفته است ، به تمامى بازنمود . » گفت 27 : بدانستم . پس از اين مجلس نيز بو سهل البتّه فرو نايستاد از كار . روز سه شنبه بيست و هفتم صفر چون بار بگسست ، امير خواجه را گفت : به طارم بايد نشست كه حسنك را
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 230 | محمد بن حسين البيهقي