و خلعت آورده ، پيغام داده بود كه « حسنك قرمطى است ، وى را بر دار بايد كرد . » و ما اين به نشابور شنيده بوديم و نيكو ياد نيست ؛ خواجه اندرين چه بيند و چه گويد ؟
چون پيغام بگزاردم ، خواجه ديرى انديشيد ، پس مرا گفت : بو سهل زوزنى را با حسنك چه افتاده است كه چنين مبالغتها 1 در خون او گرفته است ؟ گفتم : نيكو نتوانم دانست ، اين مقدار شنودهام كه يك روز به سراى حسنك شده بود به روزگار وزارتش 2 پياده و بدرّاعه 3 ، پردهدارى بر وى استخفاف كرده بود و وى را بينداخته . گفت : « اى سبحان اللّه 4 ! اين مقدار شقر 5 را چه در دل بايد داشت ؟ پس گفت : خداوند را بگوى كه در آن وقت كه من به قلعت كالنجر 6 بودم بازداشته 7 و قصد جان من كردند و خداى ، عزّ و جلّ ، نگاه داشت ، نذرها كردم و سوگندان خوردم كه در خون كس ، حقّ و ناحقّ 8 سخن نگويم . بدان وقت كه حسنك از حج ببلخ آمد و ما قصد ماوراءالنهر كرديم و با قدر خان 9 ديدار كرديم ، پس از بازگشتن بغزنين مرا بنشاندند 10 و معلوم نه كه در باب حسنك چه رفت و امير ماضى با خليفه سخن بر چه روى گفت : بو نصر مشكان خبرهاى حقيقت 11 دارد ، از وى باز بايد پرسيد . و امير خداوند پادشاه 12 است ، آنچه فرمودنى است ، بفرمايد كه اگر بر وى 13 قرمطى درست گردد ، در خون وى سخن نگويم ، بدانكه وى را درين مالش كه امروز منم ، مرادى بوده است ، و پوست بازكرده بدان گفتم كه تا وى را در باب من سخن گفته نيايد كه من از خون همه جهانيان بيزارم و هر چند چنين است از سلطان نصيحت بازنگيرم كه خيانت كرده باشم ، تا خون وى و هيچكس نريزد البتّه ، كه خون ريختن كار بازى نيست . » چون اين جواب بازبردم ، سخت دير انديشيد ، پس گفت : خواجه را بگوى : آنچه واجب باشد ، فرموده آيد . خواجه برخاست و سوى ديوان رفت ، در راه مرا كه عبدوسم گفت : تا بتوانى خداوند را بر آن دار كه خون حسنك ريخته نيايد كه زشت نامى تولّد گردد 14 . گفتم : فرمان بردارم ، و بازگشتم و با سلطان بگفتم ، قضا در كمين 15 بود ، كار خويش مىكرد .
و پس از اين مجلسى كرد 16 با استادم . او 17 حكايت كرد كه در آن خلوت چه
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٢٩