تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
به كار تواند آورد . قال اللّه عزّ ذكره - و قوله الحقّ 1 - الكاظمين الغيظ و العافين عن النّاس و اللّه يحبّ المحسنين 2 . و چون امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، از هرات قصد بلخ كرد ، على رايض حسنك را به بند 3 مىبرد و استخفاف مىكرد و تشفّى و تعصب و انتقام مىبود ، هرچند مىشنودم از على - پوشيده 4 وقتى مرا گفت - كه « هر چه بو سهل مثال داد از كردار زشت در باب اين مرد از ده‌يكى كرده آمدى و بسيار محابا 5 رفتى . » و ببلخ در امير مىدميد 6 كه ناچار حسنك را بر دار بايد كرد . و امير بس حليم 7 و كريم بود ، جواب نگفتى . و معتمد عبدوس 8 گفت : روزى پس از مرگ حسنك از استادم شنودم 9 كه امير بو سهل را گفت : حجّتى و عذرى بايد كشتن اين مرد را . بو سهل گفت « حجّت بزرگتر 10 كه مرد قرمطى 11 است و خلعت مصريان استد تا امير المؤمنين القادر باللّه 12 بيازرد 13 و نامه از امير محمود بازگرفت 14 و اكنون پيوسته ازين 15 مىگويد . و خداوند ياد دارد كه به نشابور رسول خليفه آمد و لوا 16 و خلعت آورد و منشور و پيغام درين باب بر چه جمله بود . فرمان خليفه درين باب نگاه بايد داشت . » امير گفت : تا 17 درين معنى بينديشم . پس ازين هم استادم حكايت كرد از عبدوس - كه با بو سهل سخت بد بود 18 - كه چون بو سهل درين باب بسيار بگفت ، يك روز خواجه احمد حسن را ، چون از بار 19 بازمىگشت ، امير گفت كه خواجه تنها به طارم 20 بنشيند كه سوى او پيغامى است بر زبان عبدوس . خواجه به طارم رفت و امير ، رضى اللّه عنه ، مرا بخواند . گفت : خواجه احمد را بگوى كه حال حسنك بر تو پوشيده نيست كه به روزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است و چون پدرم گذشته شد ، چه قصدها كرد بزرگ در روزگار برادرم و لكن نرفتش 21 . و چون خداى ، عزّ و جلّ ، بدان آسانى تخت ملك بما داد ، اختيار 22 آن است كه عذر گناهكاران بپذيريم و بگذشته مشغول نشويم ، امّا در اعتقاد اين مرد سخن مىگويند ، بدانكه خلعت مصريان 23 بستد برغم 24 خليفه ، و امير المؤمنين بيازرد و مكاتبت از پدرم بگسست ، و مىگويند رسول را كه به نشابور آمده بود و عهد و لوا