من فروگرفتم - و اگر كرد ، ديد و چشيد 1 - و خردمندان دانستندى كه نه چنان است و سرى مىجنبانيدندى و پوشيده خنده مىزدندى كه وى گزافگوى است . جز استادم كه وى را فرونتوانست برد 2 با آن همه حيلت كه در باب وى ساخت . از آن در باب وى بكام نتوانست رسيد كه قضاى ايزد با تضريبهاى وى موافقت و مساعدت نكرد .
و ديگر كه بو نصر مردى بود عاقبتنگر 3 ، در روزگار امير محمود ، رضى اللّه عنه ، بىآنكه مخدوم 4 خود را خيانتى كرد 5 ، دل اين سلطان مسعود را ، رحمة اللّه عليه ، نگاه داشت به همه چيزها ، كه دانست تخت ملك پس از پدر وى را خواهد بود . و حال حسنك ديگر بود 6 ، كه بر هواى امير محمد 7 و نگاهداشت دل و فرمان محمود اين خداوندزاده را بيازرد و چيزها كرد و گفت كه اكفاء 8 آن را احتمال نكنند تا به پادشاه چه رسد ، همچنان كه جعفر برمكى 9 و اين طبقه وزيرى كردند به روزگار هارون الرشيد و عاقبت كار ايشان همان بود كه از آن اين وزير آمد . و چاكران و بندگان را زبان نگاه بايد داشت با خداوندان ، كه محال 10 است روباهان را با شيران چخيدن 11 . و بو سهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب 12 امير حسنك يك قطره آب بود از رودى - فضل جاى ديگر نشيند 13 - اما چون تعدّيها 14 رفت از وى كه پيش ازين در تاريخ بياوردهام - يكى آن بود كه عبدوس را گفت : « اميرت را بگوى كه من آنچه كنم بفرمان خداوند خود 15 مىكنم ، اگر وقتى تخت ملك به تو رسد ، حسنك را بر دار بايد كرد » - لاجرم چون سلطان پادشاه شد ، اين مرد بر مركب چوبين 16 نشست . و بو سهل و غير بو سهل درين كيستند 17 ؟ كه حسنك عاقبت تهوّر 18 و تعدّى خود كشيد .
و پادشاه به هيچ حال بر سه چيز اغضا 19 نكند : القدح فى الملك و افشاء السّر و التعرّض [ للحرم ] و نعوذ باللّه من الخذلان 20 .
چون حسنك را از بست بهرات آوردند ، بو سهل زوزنى او را به على رايض 21 چاكر خويش سپرد ، و رسيد به دو از انواع استخفاف 22 آنچه رسيد ، كه چون بازجستى 23 نبود كار و حال او را ، انتقامها 24 و تشفّيها 25 رفت . و بدان سبب مردمان زبان بر بو سهل دراز كردند كه زده و افتاده را توان زد ، مرد آن مرد است كه گفتهاند : العفو عند القدرة 26
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 227
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٢٧