تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
بازرفتم ، يافتم قاسم را در دهليز نشسته 1 . چون مرا بديد در دست و پاى من افتاد . من او را در كنار گرفتم و ببوسيدم و در سراى بردم و نيكو بنشاندم . و وى مىگريست و مرا شكر مىكرد . گفتم : مرا شكر مكن بلكه خداى را ، عزّ و جلّ ، و امير المؤمنين را شكر كن بجان نو كه بازيافتى . و حاجب معتصم وى را بسوى خانه برد با كرامت 2 بسيار . و هركس از اين حكايت بتواند دانست كه اين چه بزرگان بوده‌اند و همگان برفته‌اند و از ايشان اين نام نيكو يادگار مانده است . و غرض من از نبشتن اين اخبار آن است تا خوانندگان را از من فايده‌يى بحاصل آيد و مگر كسى را ازين به كار آيد . و چون ازين فارغ گشتم بسر راندن تاريخ بازگشتم ؛ و اللّه اعلم 3

ذكر برادر كردن 4

امير حسنك وزير 5 رحمة اللّه عليه فصلى خواهم نبشت در ابتداى اين حال بردار كردن اين مرد و پس بشرح قصّه شد 6 . امروز كه من اين قصّه آغاز مىكنم در ذىالحجهء سنهء خمسين و أربعمائة 7 در فرّخ روزگار 8 سلطان معظم ابو شجاع فرّخ‌زاد 9 ابن ناصر دين اللّه ، اطال اللّه بقاءه 10 ، ازين قوم كه من سخن خواهم راند يك‌دو تن زنده‌اند در گوشه‌يى افتاده 11 و خواجه بو سهل زوزنى 12 چند سال است تا گذشته شده است 13 و به پاسخ آن كه از وى رفت گرفتار ، و ما را با آن كار نيست - هرچند مرا از وى بد آمد - به هيچ حال 14 ، چه عمر من بشست و پنج آمده و بر اثر وى مىببايد رفت . و در تاريخى كه مىكنم سخنى نرانم كه آن به تعصّبى و تزيّدى 15 كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند : شرم باد اين پير را ، بلكه آن گويم كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعنى نزنند . اين بو سهل 16 مردى امام‌زاده و محتشم و فاضل و اديب بود ، امّا شرارت و زعارتى 17 در طبع وى مؤكّد شده - و لا تبديل لخلق اللّه 18 - و با آن شرارت دلسوزى نداشت و هميشه چشم نهاده بودى تا پادشاهى بزرگ و جبّار 19 بر چاكرى خشم گرفتى و آن چاكر را لت 20 زدى و فروگرفتى 21 ، اين مرد از كرانه بجستى 22 و فرصتى جستى و تضريب 23 كردى و المى بزرگ بدين چاكر رسانيدى و آنگاه لاف زدى 24 كه فلان را
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 226 | محمد بن حسين البيهقي