حديث پيغام كند و خليفه گويد كه من اين پيغام ندادهام و رسوا شوم و قاسم كشته آيد .
انديشهء من اين بود ، ايزد ، عزّ ذكره ، ديگر خواست ، كه خليفه را سخت درد كرده بود 1 از بوسه دادن من بر كتف و دست و آهنگ پاىبوس كردن و گفتن او كه اگر هزار بار بوسه دهى بر زمين ، سود ندارد .
چون افشين بنشست ، بخشم امير المؤمنين را گفت : خداوند دوش دست من بر قاسم گشاده كرد ، امروز اين پيغام درست هست كه احمد آورد كه او را نبايد كشت ؟ معتصم گفت : پيغام من است ، و كى تا كى شنيده بودى كه بو عبد اللّه از ما و پدران ما پيغامى گزارد به كسى و نه راست باشد 2 ؟ اگر ما دوش پس از الحاح 3 كه كردى ، ترا اجابت 4 كرديم در باب قاسم ، ببايد دانست كه آن مرد چاكرزادهء خاندان ماست ، خرد آن بودى كه او را بخواندى و بجان بر وى منّت نهادى و او را به خوبى و با خلعت بازخانه 5 فرستادى . و آنگاه آزرده كردن بو عبد اللّه از همه زشتتر بود . و لكن هركسى آن كند كه از اصل و گوهر وى سزد ، و عجم عرب را چون دوست دارد ، با آنچه بديشان رسيده است از شمشير و نيزهء ايشان ؟ بازگرد و پس ازين هشيارتر و خويشتندارتر 6 باش .
افشين برخاست شكسته و بدست و پاى مرده 7 و برفت . چون بازگشت 8 ، معتصم گفت : يا با عبد اللّه ، چون روا داشتى ، پيغام ناداده گزاردن 9 ؟ گفتم : « يا امير - المؤمنين ، خون مسلمانى ريختن نپسنديدم و مرا مزد 10 باشد و ايزد ، تعالى ، بدين دروغم نگيرد 11 . » و چند آيت قرآن و اخبار پيغامبر ، عليه السّلام ، بياوردم . بخنديد و گفت : راست 12 همين بايست كردن كه كردى و به خداى ، عزّ و جلّ ، سوگند خوردم كه افشين جان از من نبرد كه وى مسلمان نيست . پس من بسيار دعا كردم و شادى كردم كه قاسم جان بازيافت و بگريستم . معتصم گفت : حاجبى را بخوانيد . بخواندند ، بيامد . گفت : به خانهء افشين رو با مركب خاصّ ما و بودلف قاسم عيسى عجلى را بر نشان و به سراى بو عبد اللّه بر عزيزا و مكرّما 13 . حاجب برفت و من نيز بازگشتم و در راه درنگ مىكردم تا دانستم كه قاسم و حاجب به خانهء من رسيده باشند . پس به خانه
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٢٥