تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
پيغام امير المؤمنين بشنو : مىفرمايد كه « قاسم عجلى را مكش و تعرّض مكن 1 و هم اكنون به خانه بازفرست كه دست تو از وى كوتاه است ، و اگر او را بكشى ، ترا بدل 2 وى قصاص 3 كنم . » چون افشين اين سخن بشنيد ، لرزه بر اندام او افتاد و بدست و پاى بمرد 4 و گفت : اين پيغام خداوند به حقيقت مىگزارى ؟ گفتم : آرى ، هرگز شنوده‌اى كه فرمانهاى او را برگردانيده‌ام ؟ و آواز دادم قوم خويش را كه درآييد . مردى سى و چهل اندر آمدند ، مزكّى 5 و معدّل 6 از هر دستى 7 . ايشان را گفتم : گواه باشيد كه من پيغام امير المؤمنين معتصم مىگزارم برين امير ابو الحسن افشين كه مىگويد : بودلف قاسم را مكش و تعرّض مكن و به خانه بازفرست كه اگر وى را بكشى ، ترا بدل وى بكشند . پس گفتم : اى قاسم ، گفت : لبّيك 8 . گفتم : تندرست هستى ؟ گفت : هستم . گفتم : هيچ جراحت دارى ؟ گفت : ندارم . كسهاى 9 خود را نيز گفتم : گواه باشيد ، تندرست است و سلامت است . گفتند : گواهيم و من بخشم بازگشتم و اسب در تگ 10 افكندم چون مدهوشى 11 و دل‌شده‌يى ، و همه راه با خود مىگفتم : كشتن آن 12 را محكم‌تر كردم كه هم اكنون افشين بر اثر 13 من دررسد و امير المؤمنين گويد : من اين پيغام ندادم ، بازگردد و قاسم را بكشد . چون بخادم رسيدم ، بحالى بودم عرق بر من نشسته 14 و دم بر من چيره شده 15 ، مرا بار خواست و دررفتم و بنشستم . امير - المؤمنين چون مرا بديد بر آن حال ، به بزرگى خويش فرمود خادمى را كه عرق از روى من پاك مىكرد ، و بتلطّف 16 گفت : يا با عبد اللّه ، ترا چه رسيد ؟ گفتم : زندگانى امير - المؤمنين دراز باد ، امروز آنچه بر روى من 17 رسيد ، در عمر خويش ياد ندارم . دريغا مسلمانيا كه از پليدى نامسلمانى اينها بايد كشيد 18 ! گفت : قصّه گوى . آغاز كردم و آنچه رفته بود ، بشرح بازگفتم . چون آنجا رسيدم كه بوسه بر سر افشين دادم و آنگاه بر كتف و آنگاه بر دو دست و آنگاه سوى پا شدم و افشين گفت « اگر هزار بار زمين بوسه دهى ، سود ندارد ، قاسم را بخواهم كشت » افشين را ديدم كه از در درآمد با كمر و كلاه . من بفسردم 19 و سخن را ببريدم و با خود گفتم : اتّفاق بدبين كه با امير المؤمنين تمام نگفتم كه از تو پيغامى كه نداده بودى ، بگزاردم كه قاسم را نكشد . هم اكنون افشين