تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
بنشستم ؛ خود در من ننگريست و من بر آن صبر كردم و حديثى پيوستم 1 تا او را بدان مشغول كنم ، از پى آنكه نبايد كه 2 سيّاف را گويد : شمشير بران 3 . البتّه سوى من ننگريست . فراايستادم 4 و از طرزى ديگر سخن پيوستم ستودن عجم 5 را كه اين مردك 6 از ايشان بود - و از زمين اسروشنه 7 بود - و عجم را شرف بر عرب نهادم ، هرچند كه دانستم كه اندر آن بزه‌يى بزرگ 8 است و لكن از بهر بودلف را تا خون وى ريخته نشود ، و سخن نشنيد . گفتم : يا امير ، خدا مرا فداى تو كناد ، من از بهر قاسم عيسى را 9 آمدم تا بار خدايى 10 كنى و وى را به من بخشى ، درين ترا چند مزد 11 باشد . بخشم و استخفاف گفت : « نبخشيدم و نبخشم ، كه وى را امير المؤمنين به من داده است و دوش سوگند خورده كه در باب وى سخن نگويد تا هرچه خواهم ، كنم ، كه روزگار دراز است تا من اندرين آرزو بودم . » من با خويشتن گفتم : يا احمد ، سخن و توقيع تو در شرق و غرب روان است و تو از چنين سگى 12 چنين استخفاف كشى ؟ ! باز دل خوش كردم كه هر خوارى كه پيش آيد ، ببايد كشيد از بهر بودلف را ؛ برخاستم و سرش را ببوسيدم و بىقرارى كردم ، سود نداشت ، و بار ديگر كتفش 13 بوسه دادم ، اجابت نكرد ، و باز به دستش آمدم و بوسه دادم و بديد كه آهنگ زانو دارم كه تا ببوسم و از آن پس بخشم مرا گفت : تا كى ازين خواهد بود 14 ؟ به خداى ، اگر هزار بار زمين را ببوسى ، هيچ سود ندارد و اجابت نيابى . خشمى و دلتنگىيى 15 سوى من شتافت ، چنان كه خوى 16 از من بشد 17 و با خود گفتم : اين چنين مردارى 18 و نيم كافرى بر من چنين استخفاف مىكند و چنين گزاف 19 مىگويد ! مرا چرا بايد كشيد ؟ از بهر اين آزاد مرد بودلف را خطرى 20 بكنم ، هرچه باد ، باد ، و روا دارم كه اين بكرده باشم كه به من هر بلائى رسد ، پس گفتم : اى امير ، مرا از آزاد مردى آنچه آمد ، گفتم و كردم و تو حرمت من نگاه نداشتى . و دانى كه خليفه و همه بزرگان حضرت وى 21 چه آنان كه از تو بزرگ‌ترند و چه از تو خردتر - اند ، مرا حرمت دارند ، و بمشرق و مغرب سخن من روان است . و سپاس خداى ، عزّ و جلّ ، را كه ترا ازين منّت در گردن من حاصل نشد . و حديث من گذشت 22 ،