است كه تو مىگويى و بر من اين پوشيده نيست ، اما كار از دست من بشده است كه افشين دوش دست من بگرفته است 1 و عهد كردهام به سوگندان مغلّظ 2 كه او را از دست افشين نستانم و نفرمايم كه او را بستانند . گفتم : يا امير المؤمنين ، اين درد را درمان چيست ؟ گفت : جز آن نشناسم كه تو هم اكنون نزديك افشين روى ، و اگر بار ندهد خويشتن را اندر افكنى 3 ، و به خواهش و تضرّع 4 و زارى پيش اين كار بازشوى 5 ، چنان كه البتّه بقليل و كثير 6 از من هيچ پيغامى ندهى و هيچ سخن نگويى تا مگر حرمت ترا نگاه دارد ، كه حال و محلّ تو داند ، و دست از بودلف بدارد و وى را تباه نكند و به تو سپارد و پس اگر شفاعت تو رد كند ، قضا كار خود بكرد 7 و هيچ درمان نيست .
احمد گفت : من چون از خليفه اين بشنودم ، عقل از من زايل شد و بازگشتم و برنشستم و روى كردم به محلّت وزيرى 8 و تنى چند از كسان من كه رسيده بودند با خويشتن بردم و دو سه سوار تاخته 9 فرستادم به خانهء بودلف ، و من اسب تاختن گرفتم ، چنان كه ندانستم كه در زمينم يا در آسمان ، طيلسان 10 از من جدا شده و من آگاه نه ، و روز 11 نزديك بود ، انديشيدم كه نبايد كه من ديرتر رسم 12 و بودلف را آورده باشند و كشته و كار از دست بشده 13 . چون بدهليز در سراى افشين رسيدم ، حجّاب و مرتبهداران 14 وى بجمله پيش من دويدند بر عادت گذشته ، و ندانستند كه مرا بعذرى باز بايد گردانند كه افشين را سخت ناخوش و هول 15 آيد در چنان وقت آمدن من نزديك وى ، و مرا به سراى فرودآوردند و پرده برداشتند ، و من قوم خويش را مثال دادم تا بدهليز بنشينند و گوش به آواز من دارند . چون ميان سراى برسيدم ، يافتم افشين را بر گوشهء صدر 16 نشسته و نطعى 17 پيش وى فرود صفه بازكشيده و بودلف بشلوارى و چشم ببسته آنجا بنشانده و سيّاف 18 شمشير برهنه بدست ايستاده و افشين با بودلف در مناظره و سيّاف منتظر آنكه بگويد : ده 19 تا سرش بيندازد . و چون چشم افشين بر من افتاد ، سخت از جاى بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست 20 . و عادت من با وى چنان بود كه چون نزديك وى شدمى ، برابر آمدى و سر فرودكردى 21 ، چنان كه سرش به سينهء من رسيدى . اين روز از جاى نجنبيد و استخفافى بزرگ كرد . من خود از آن نينديشيدم و باك نداشتم كه به شغلى بزرگ رفته بودم ، و بوسه بر روى وى دادم و
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 222
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٢٢