باز 1 امير المؤمنين بنشاط مشغول است و جاى تو نيست . گفتم : همچنين است كه تو گويى ؛ تو خداوند را از آمدن من آگاه كن ، اگر راه 2 باشد ، بفرمايد تا پيش روم و اگرنه ، بازگردم . گفت : سپاس دارم 3 . و در وقت 4 بازگفت و در ساعت 5 بيرون آمد و گفت : بسم اللّه 6 ، بار است 7 ، درآى . در رفتم 8 ، معتصم را ديدم سخت انديشمند 9 و تنها ، به هيچ شغل مشغول نه 10 . سلام كردم ، جواب داد و گفت : يا با عبد اللّه 11 ، چرا دير آمدى ؟ كه ديرى است كه ترا چشم مىداشتم 12 . چون اين بشنيدم ، متحيّر شدم . گفتم :
يا امير المؤمنين ، من سخت پگاه آمدهام و پنداشتم كه خداوند به فراغتى 13 مشغول است و به گمان بودم از بار يافتن و نايافتن . گفت : خبر ندارى كه چه افتاده است ؟ گفتم : ندارم .
گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون 14 ، بنشين تا بشنوى . بنشستم ، گفت : اينك 15 اين سگ ناخويشتنشناس نيم كافر بو الحسن افشين به حكم آنكه خدمتى پسنديده كرد و بابك خرّم دين را برانداخت و به روزگار دراز جنگ پيوست تا او را بگرفت و ما او را بدين سبب از حدّ اندازه افزون بنواختيم و درجهيى سخت بزرگ بنهاديم ، هميشه وى را از ما حاجت آن بود كه دست او را بر بودلف - القاسم بن عيسى الكرخى العجلى - گشاده كنيم تا نعمت و ولايتش بستاند و او را بكشد كه دانى عداوت 16 و عصبيّت 17 ميان ايشان تا كدام جايگاه است ، و من او را هيچ اجابت نمىكردم از شايستگى و - كارآمدگى بودلف و حقّ خدمت قديم كه دارد و ديگر دوستى كه ميان شما دو تن است .
و دوش سهوى 18 افتاد كه از بس افشين بگفت و چند بار رد كردم و بازنشد 19 ، اجابت كردم ، و پس از اين انديشهمندم كه هيچ شك نيست كه او را چون روز شود ، بگيرند ، و مسكين 20 خبر ندارد ، و نزديك اين مستحلّ 21 برند . و چندان است كه بقبض 22 وى آمد ، در ساعت هلاك كندش . گفتم : اللّه اللّه 23 ، يا امير المؤمنين ، كه اين خونى است ناحق و ايزد ، عزّ ذكره ، نپسندد ، و آيات و اخبار خواندن گرفتم . پس گفتم : بودلف بندهء خداوند است و سوار عرب 24 است ، و مقرر است كه وى در ولايت جبال 25 چه كرد و چند اثر نمود 26 و جانى در خطر نهاد تا قرار گرفت ، و اگر اين مرد خود برافتد خويشان و مردم وى خاموش نباشند و درجوشند 27 و بسيار فتنه برپاىشود . گفت : يا با عبد اللّه ، همچنين
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٢١