بو القاسم پسرش كه بر جاى است ، باقى باد 1 و رحمة اللّه عليهم اجمعين .
و هركس كه اين مقامه 2 بخواند ، به چشم خرد و عبرت 3 اندرين بايد نگريست ، نه بدان چشم كه افسانه 4 است ، تا مقرّر گردد كه اين چه بزرگان بودهاند . و من حكايتى خواندهام در اخبار خلفا كه به روزگار معتصم 5 بوده است و لختى بدين ماند 6 كه بياوردم ، امّا هولتر 7 ازين رفته است ، واجبتر ديدم بآوردن كه كتاب ، خاصّه تاريخ ، با چنين چيزها خوش باشد ، كه از سخن سخن مىشكافد 8 ، تا خوانندگان را نشاط افزايد و خواندن زيادت گردد 9 ، ان شاء اللّه عزّ و جلّ 10 .
ذكر حكايت افشين 11
و خلاص يافتن بودلف 12 از وى
اسماعيل بن شهاب گويد : از احمد بن ابى دواد 13 شنيدم - و اين احمد مردى بود كه با قاضى قضاتى كه داشت ، از وزيران روزگار محتشمتر بود و سه خليفت را خدمت كرد - احمد گفت : يك شب در روزگار معتصم نيمشب بيدار شدم و هرچند حيلت كردم 14 ، خوابم نيامد و غم و ضجرتى 15 سخت بزرگ بر من دست يافت كه آن را هيچ سبب ندانستم . با خويشتن گفتم : چه خواهد بود 16 ؟ آواز دادم غلامى را كه به من نزديك او بودى بهر وقت ، نام وى سلامه ، گفتم : بگوى تا اسب زين كنند .
گفت « اى خداوند ، نيمشب است ، و فردا نوبت تو نيست 17 ، كه خليفه گفته است ترا كه بفلان شغل خواهد شد و بار نخواهد داد . اگر قصد ديدار ديگر كس است ، بارى 18 وقت برنشستن نيست . » خاموش شدم كه دانستم ، راست مىگويد ، امّا قرار نمىيافتم و دلم گواهى مىداد كه گفتى كارى افتاده است 19 . برخاستم و آواز دادم به خدمتكاران تا شمع برافروختند و به گرمابه رفتم و دست و روى بشستم و قرار نبود 20 ، تا در وقت بيامدم و جامه درپوشيدم ، و خرى زين كرده بودند ، برنشستم و براندم و و البتّه 21 ندانستم كه كجا مىروم . آخر با خود گفتم كه بدرگاه رفتن صوابتر 22 ، هرچند پگاه است ، اگر باريابمى ، خود بها و نعم 23 ، و اگر نه ، بازگردم ، مگر اين وسوسه 24 از دل من دور شود . و براندم تا درگاه ؛ چون آنجا رسيدم ، حاجب نوبتى 25 را آگاه كردند ، در ساعت نزديك من آمد ، گفت : آمدن چيست بدين وقت ؟ و ترا مقرّر است كه ازدى