تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
است ، اگر صواب چنان بيند كه ايشان را [ به خانه ] بايد فرستاد ، بازفرستد و خطّ مواضعه 1 بديشان بازدهد . » و بو نصر بازآمد و با خواجه بگفت . و امير برخاست از رواق 2 و در سراى شد . و خواجه نيز به خانه شد و فرمود تا دو مركب خاصّه بدر حرس بردند و پدر و پسر را برنشاندند و به عزيزى نزديك خواجه آوردند . چون پيش آمدند ، زمين بوسه دادند و نيكو بنشستند 3 . و خواجه زمانى با حصيرى عتابى درشت و نرم 4 كرد ، و وى عذرها خواست - و نيكوسخن پيرى بود - تواضعها نمود ، و خواجه وى را در كنار گرفت و از وى عذرها خواست و نيكويى كرد و بوسه بر روى وى زد و گفت : هم برين زىّ 5 به خانه بازشو كه من زشت دارم كه زىّ شما بگردانم ، و فردا خداوند سلطان خلعت فرمايد . حصيرى دست خواجه بوسه داد و زمين ، و پسرش همچنان ، و بر اسبان خواجه سوار شده 6 به خانه بازآمدند بكوى علاء 6 - با كرامت بسيار 7 . و مردم روى بديشان نهادند به تهنيت ، و پسر با پدر بود نشسته 8 ، و من كه بو الفضلم همسايه بودم ، زودتر از زائران 9 نزديك ايشان رفتم پوشيده ، حصيرى مرا گفت « تا مرا زندگانى است 10 مكافات خواجه بو نصر باز نتوانم كرد 11 امّا شكر و دعا مىكنم . » من البتّه هيچ سخن نگفتم از آنچه رفته بود ، كه روى نداشتى 12 و دعا كردم و بازگشتم و با استادم بگفتم كه چه رفت . استادم به تهنيت برنشست و من با وى آمدم ، حصيرى با پسر تا دور جاى پذيره آمدند و بنشستند و هر دو تن شكر كردن گرفتند . بو نصر گفت : « پيداست كه سعى من در آن چه بوده است . سلطان را شكر كنيد و خواجه را . » اين بگفت و بازگشت . و پس از آن بيك دو هفته از بو نصر شنيدم كه امير در ميان خلوتى اندر شراب هر چه رفته بود با حصيرى بگفت . و حصيرى آن روز در جبّه‌اى 13 بود زرد مرغزى 14 و پسرش در جبهء بندارى 15 سخت محتشم 16 ، و بر آن برده‌بودندشان . و ديگر روز پيش سلطان بردندشان و امير ايشان را بنواخت ، و خواجه درخواست تا هر دو را به جامه خانه بردند بفرمان سلطان و خلعت پوشانيدند ، و پيش آمدند و از آنجا نزديك خواجه . و پس با كرامت بسيار هر دو را از نزد خواجه به خانه بردند . و شهريان حق نيكو گزاردند . و همگان رفته‌اند مگر خواجه
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 219 | محمد بن حسين البيهقي