چه كردى و چه رفت ؟ حال بازگفتم ، گفت : بدانستم . و براندند ، و امير دررسيد 1 ، و پياده شدند خدمت را 2 و باز برنشستند و براندند و خواجه بر راست امير بود و بو نصر پيش دست امير 3 ، و ديگر حشم و بزرگان در پيشتر ، تا زحمتى 4 نباشد . و امير با خواجه سخن همىگفت تا نزديك باغ رسيدند ، امير گفت : در باب اين ناخويشتنشناس 5 چه كرده آمد ؟ خواجه گفت : خداوند به سعادت فرودآيد تا آنچه رفت و مىبايد كرد بنده بر زبان بو نصر پيغام دهد . گفت : نيك آمد . و براندند . و امير بر خضرا 6 رفت و خواجه به طارم ديوان 7 بنشست خالى و استادم را بخواند و پيغام داد كه خداوند چنان كه از همّت عالى وى سزيد ، دل بنده در باب حصيرى نگاه داشت و بنده تا بزيد 8 در باب اين يكنواخت نرسد . و حصيرى هرچند مردى است گزاف كار 9 و گزافگوى 10 ، پير است و حقّ خدمت قديم دارد و هميشه بنده و دوستدار يگانه بوده است خداوند را ، و بسبب اين دوستدارى بلاها ديده است 11 . پسرش بخردتر و خويشتندارتر از وى است و همه خدمتى را شايد 12 ، و چون ايشان دو تن دربايستنى 13 زودزود 14 بدست نيايند . و امروز مىبايد كه خداوند را بسيار بندگان و چاكران شايسته دررسند 15 ، پس بنده كى روا دارد اين چنين دو بنده را برانداختن ؟
غرضى كه بنده را بود ، اين بود كه خاصّ و عام را مقرّر گردد كه رأى عالى در باب بنده به نيكويى تا بكدام جايگاه است . بنده را آن غرض بجاى آمد 16 و همگان بدانستند كه حدّ خويش نگاه بايد داشت . و بنده اين مقدار خود دانست كه ايشان را نبايد زد ، و لكن 17 ايشان را بحرس 18 فرستاده آمده است تا لختى بيدارتر شوند . و خطّى بدادهاند بطوع 19 و رغبت كه به خزانهء معمور 20 سيصد هزار دينار خدمت كنند . 21 و اين مال بتوانند داد ، اما درويش شوند ، و چاكر بينوا نبايد 22 . اگر رأى عالى بيند ، شفاعت 23 بنده را در باب ايشان رد نبايد كرد و اين مال بديشان بخشيده آيد و هر دو را به عزيزى 24 به خانه فرستاده شود .
بو نصر رفت و اين پيغام مهترانه 25 بگزارد و امير را سخت خوش آمد و جواب داد كه « شفاعت خواجه را بباب ايشان امضا فرموديم 26 و كار ايشان به وى 27
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 218
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢١٨