تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
نزديك خداوند سخت بسيار ، و سلطان او را شناخته است و نيكو مىنگرد بر قانون امير محمود 1 . اگر بيند 2 ، وى را نيز عفو كند . گفت : كردم ، بخوانندش 3 ، بخواندند و با آن جامهء خلق 4 پيش آمد و زمين بوسه داد و بايستاد . خواجه گفت : از ژاژ - خاييدن 5 توبه كردى ؟ گفت : اى خداوند ، مشك و ستورگاه مرا توبه آورد 6 . خواجه بخنديد و بفرمود تا وى را به گرمابه بردند و جامه پوشانيدند و پيش آمد و زمين بوسه داد و بنشاندش و فرمود تا خوردنى آوردند ، چيزى بخورد ، پس از آن شرابى چند فرمودش 7 ، بخورد ، پس بنواختش و به خانه بازفرستاد . پس از آن سخت بسيار شراب خورديم و بازگشتيم . و اى بو الفضل ، بزرگ مهترى است اين احمد ، امّا آن را 8 آمده است تا انتقام كشد ، و من سخت كار هم 9 آن را كه او پيش گرفته است . و به هيچ حال وى را اين نرود 10 با سلطان ، و نگذارد كه وى چاكران وى 11 را بخورد . ندانم تا عواقب اين كارها چون خواهد بود ، و اين حديث را پوشيده دار و بازگرد و كار راست كن تا به نزديك امير روى . من بازگشتم و كار رفتن ساختم و به نزديك وى بازگشتم ، ملطّفه‌يى به من داد به مهر ، بستدم و قصد شكارگاه كردم ، نزديك نماز شام آنجا رسيدم ، يافتم سلطان را همه روز شراب خورده 12 و پس به خرگاه رفته و خلوت كرده ، ملطّفه نزديك آغاجى 13 خادم بردم و به دو دادم و جايى فرودآمدم نزديك سراى پرده . وقت سحرگاه فرّاشى آمد و مرا بخواند ، برفتم . آغاجى مرا پيش برد ، امير بر تخت روان 14 بود در خرگاه 15 ، خدمت كردم 16 . گفت « بو نصر را بگوى آنچه در باب حصيرى كردهء سخت صواب است و ما اينك سوى شهر مىآئيم ، آنچه فرمودنى آيد ، بفرمائيم . » و آن ملطّفه به من انداخت 17 ، بستدم و بازگشتم . امير نماز بامداد بكرد و روى به شهر آورد و من [ به ] شتاب‌تر براندم ، نزديك شهر استادم را بديدم و خواجهء بزرگ را ، ايستاده خدمت استقبال را 18 با همه سالاران و اعيان درگاه . بو نصر مرا بديد و چيزى نگفت و من بجاى خود بايستادم . و علامت و چتر سلطان پيش آمد و امير بر اسب بود و اين قوم پيش رفتند . استادم به من رسيد ، اشارتى كرد سوى من ، پيش رفتم ، پوشيده گفت :